تبليغاتX
سفرنامه الکترونیک

 

سفرنامه الکترونیک، خاطرات مسافری آشنا بر بال الکترون های بی پروا

  ابرهای خزانی...

 به قلم مسافر هندوستان      .

تابستان گرم بنگلور، Linked List حلقوی، قرقر پنکه سقفی، Disadvantages of Arrays ، بوق خطر آسانسور، Bubble Sort، آب طالبی، Traversing Linked List، صدای شیون نوزاد، Closed Path، کامنت های بی پاسخ، Structure node* ، قبض برق، Simple Graph، ثانیه های گریزان، بوی تند ماهی دودی وسط آپارتمان، دلهره ها...خیالبافی ها، ایست، بعدی، تتتق... کاش پشه ها شب ها هم همانجایی بروند که روزها می روند! افکار مزاحم همچون ابرهای خزانی، سنگین و پرسایه... 

...و دکلمه های شاملو هم بستر اندیشه هایم :

« ابرهای خزانی در ذهن و روح من
ابرهای خزانی سنگین و پرسایه
خاطر در آرامش است
اندیشه آدمیان را باز نتوان خواند
و مقاصد آدمیان را به چشم نتوان دید
قلب ها به خوابی خوش فرو شده است
به امید پراکندن ابرها؛ ابرهای خزانی در ذهن و روح من... »

پشت من دوباره می خارد، انگشتم اما... انگشتم گویا به تعطیلات رفته! باران، باران، تنها رگبار بنگلور تمام پریشانی ها را خواهد شست. دوباره تازه می شوم، از نو... تنها بیست روز دیگر تا دیدار دوباره مانده. چه رویدادهایی به انتظارم نشسته اند؟ نمی دانم؛ همین آزارم می دهد. توانی دوباره می طلبم، ابرهای خزانی را کنار خواهم زد، تا فردا راهی نیست. می دانم... می دانم، کسی حال مرا دگرگون می کند، صدایش امروزم را و حضورش فردایم...

پ . ن . ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

۱- شعر درون گیومه: شاملو

۲- آهای اهالی محترم وبلاگستان، من حوصله خودم را هم ندارم... چه برسد به اینکه به ۲۰۰ نفر سر بزنم و برای همه paste کنم: "من آپم، خوشحال می شم به من سر بزنید."  شما را به خدا خودتان اتفاقی یاد این مسافر تنها و دل خسته بیفتید و روح در به درش را به درج یک کامنت شاد کنید!

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 17:41  | 

آمدم قسمت چهارم حرف های ته نشین شده را بنویسم، زدم اشتباهی قسمت سوم را به همراه ۱۳ کامنت پاک کردم... حالا شما فعلا این بخش را داشته باشید تا من حوصله ام را جمع کنم و پست از دست رفته را دوباره بنویسم.
راستی این روزها امتحانات آخر نیمسال دوم ما در پیش است که نخستین آن همین آدینه و واپسین آن... [حالا فعلا اولی رو بدیم تا بعد!] ...خلاصه در این روزهای تشویش و خاطره اگر ما:
  • کم پیدا شدیم...
  • یا پاسخ کامنت ها و درخواست های شما را ندادیم...
  • یا به وب نوشت شما سر نزدیم...
  • یا اگر سر زدیم کامنتی در نکردیم...

بر ما بخشید که ما علی الحساب در Syntax دستورات غوطه وریم و ایزد پاک با ما پیمان بسته که درست یک ماه دیگر به مدد این ذهن وامانده و قلم لکنت گرفته، ما را از گرداب سِتُرگِ آزمون های الهی و غیر الهی به در آورد و به مرز پر گهر و همیشه جاویدان ایران بفرستد!!!

 
 و اما قسمت چهارم گفتگوهای ناگفته من با شما:
 
 
 
واحد مرکزی تبر، بنگلور:
 
 
اگر به دیدگاهتان کمی روغن سیاست بمالید آنوقت این هم آوایی برایتان فریاد آزادی است.
این فریادی است که هرگز اجازه نمی دهد عمو یادگار لحظه نوروز خواب بماند.
این صدا یعنی آهای روشنی ستیزان، ما بیداریم! ما شادی را از آن خود می دانیم.
...و یک روز دوباره آفتاب را به ملک بی غروب باز می گردانیم.
 
 

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 5:17  |