|
به قلم مسافر هندوستان . |
این آغاز روز چهار شنبه من بود، اما داستان این روز دل انگیز همین جا تمام نمی شود:
شاعر در اینگونه مواقع می گوید: الف - دیگه حالی به آدم می مونه؟ نه والا ... میمونه نه بلا... |
|
پیوند ماندگار | نوشته شده در پنجشنبه 28 دی1385ساعت 17:34 | |
|
به قلم مسافر هندوستان . |
|
من میان دود و ترانه و قهقهه مستانه میهمانان در خود فرو رفته بودم،
پی نوشت : ...و من این پست را چه اندازه دوست می دارم. من نوشتن را بلد نیستم، اما دوست می دارم. کریشنا همکلاس هندی می پرسد: "? What happened" نمی داند که من امروز حوصله حرف زدن با هیچکس را ندارم. حوصله نوشتن دارم؛ هزار صفحه، ده هزار صفحه؛ از تو، از حالم، از حرف هایی که حوصله گفتن شان را ندارم. از حرف هایی که کسی را برای شنیدن شان ندارم... انگار حالا بهترم. شاید چون یک جوان ایرانی مدیریت بوفه کالج را به عهده گرفته! شاید چون دیگر از غذای تند خبری نیست! آری حالم بهتر است. نه از این بابت که بی تفاوت از کنارم گذشتی؛ شاید به این خاطر که استاد گرافیک کامپیوتری لهجه انگلیسی اش از استاد مهندسی نرم افزار بهتر است! شاید به این خاطر که نیم ساعت دیگر کلاس تمام می شود. آن وقت دست کم می شود این بغض ها را در بلاگفا ثبت موقت کرد. آن وقت می شود سوار موتور شد و گاز داد؛ سگ های ولگرد را ترساند و به آنها خندید! چه دلخوشی های بزرگی و چه دلهای کوچکی... آری انگار بهترم، شاید چون نوشتن را دوست دارم! |
|
پیوند ماندگار | نوشته شده در دوشنبه 25 دی1385ساعت 18:24 | |
|
(عکس هفتگی)~> مستر بین و مسیح مقدس! به قلم مسافر هندوستان . |
|
مسیحیان موقع کریسمس که می شود، تمثیل های کوچکی درست می کنند و در یک دهکده عروسکی بامزه قرار می دهند و به گونه ای داستان تولد حضرت مسیح را به نمایش می گذارند. من نام این جور کاردستی ها را نمی دانم اما یادم می آید مستر بین در یکی از ماجراهایش هنگامی که برای خرید کریسمس به یک فروشگاه بزرگ می رود، عروسک های دهکده نمایشی مسیح مقدس را به بازی می گیرد، صداهای مختلف از خودش در می آورد و دست آخر همه چیز را به هم می ریزد.... من هم مثل شما مستر بین را دوست دارم! شیطنت هایش را هم همینطور!
|
|
پیوند ماندگار | نوشته شده در جمعه 22 دی1385ساعت 3:33 | |
|
(از آرشیو ترانه های اجباری) بنفشه های فرهاد به قلم مسافر هندوستان . |
|
کوی بنفشه ها |
|
پیوند ماندگار | نوشته شده در سه شنبه 19 دی1385ساعت 19:0 | |
|
به قلم مسافر هندوستان . |
|
گزمه اینترنتی: آااای بلاگر کجا؟ کجا؟ بلاگر: چیه... دارم میرم آپ بکنم. - برگه عبور داری ؟ - برگه عبور دیگه چیه؟ - مگه تو از پشت فیلتر (پشت کوه) اومدی پسر؟ - حکومت نظامی؟!! ای بابا زمان خدا بیامرز صدام که از این خبرا نبود. - زرت و پرت نکن بچه! تو باید از اون دسته بلاگرهای مرتدی باشی - بنده آقا گودرزو نمی شناسم... از بچه های شهرک بلاگفاست ؟ - دیگه داری زیادی نمک می ریزی. - ثبت نام؟! عجب! پس وبلاگ هم کنکوری شد؟! - کنکور چیه آی کیو... طرح ساماندهیه. - این عالیجناب پرزیدنت هم چه قوانینی از خودش در میکنه ها. - سرباز ! ...این بلاگر رو ببرید بندازید جایی که عرب نینداخت. پی نوشت های داغ خاله زنکی ( فمنیست ها بخوانند عمو زنکی!!):
|
|
پیوند ماندگار | نوشته شده در یکشنبه 17 دی1385ساعت 12:19 | |
|
به قلم مسافر هندوستان . |
|
Hi, Merry Christmas
گوا...، طبیعت سر سبز، سواحل زیبا، زیبایان ساحل نشین، بوی خوب روغن نارگیل، موج سواری،
Breaking News: افشاگری های خواندنی راجو هندوستانی در باب قدغن ها و داستان های دیگر !!
Travelog (شناسه وب نوشت) در فرهنگ واژگان به معنی ارائه کنفرانس یا سخنرانی تصویری پیرامون... (ادامه) |
|
پیوند ماندگار | نوشته شده در چهارشنبه 13 دی1385ساعت 18:32 | |
|
به قلم مسافر هندوستان . |
|
من این اعتراف نامه را با تاخیر اما در نهایت سلامت، پاکی روان! و به دور از هرگونه شکنجه ی عوامل سرکوب گر، در آرامش اقیانوس هند نوشتم و امضا کردم.۱ اسم من: علیرضا، 24 ساله، متولد شیراز، مسافر هندوستان... ۱- نام کوچکم عربی است... نام کوچکم را دوست نمی دارم. تنها هنگامی که تو اَم آواز می دهی، این نام زیباترین کلام جهان است و آن صدا غمناک ترین آواز استمداد.۲ ۲- به سال ۱۳۸۲ بیوگرافی۳ خود را جهت چاپ در نشریه صدف نوشتم. این زمانی بود که کتاب آموزش برنامه نویسی به زبان پایتون را به اتفاق یکی از دوستان منتشر کردیم. ۳- سه سال پیش با سهیلا -یگانه آموزگار عشق و رسوایی- تصمیم گرفتیم به جزیره کیش سفر کنیم. من اما به دروغ به مادرم گفتم با چندی از رفقا می رویم! ۴- در فرودگاه ما را گرفتند و به حراست بردند. من جرأت نداشتم مثل «بهرام رادان» در «آواز قو» داد بزنم: «کدوم مملکت؟!... فتاح... مملکتی که توش عشق جرمه؟!» ... به همین خاطر ما را رها کردند برویم! ۴ ۵- شش ماه پیش با اعتماد به نفس، دل پر و جیب خالی به خواستگاری سهیلا رفتم (به قول ری را خاستگاری سنتی)؛ شخصیتم اما خرد و خاکشیر شد. بنابراین، از پدر سهیلا مقادیر غیر قابل انکاری نفرت دارم. بار دیگری اگر در کار باشد، با جیب پر و دل خالی می روم. ***** به گمانم این اعترافات زیاد هم آبکی نبود. معلم دینی مان می گفت: «اگر جرم می کنید هم یک جوری باشد که لااقل در جهنم سرتان را بالا بگیرید!» حالا من می گویم اگر اعتراف می کنید، لااقل یک جوری باشد که تا یلدای آینده سرتان را بالا بگیرید! بگذارید ۵ نفر و اندی را نام ببرم که به دلیل خر کیف شدن بنده تا یلدای آینده از هرگونه اعترافی معافند: ۱- آونگ خاطره ها ۲- شیوا، فریاد بی صدا ۳- زهرا ۴- دلتنگی های کرم دندون نکته مهم: هرکس این پنج و اندی اثر خواندنی را نخواند یا روز می میرد یا شب!! .... [در این لحظه من رفتم دمپایی بیارم سوسکه در رفت!.... ربطی نداشت ...ها؟! ] ***** و اما دعوت... فکر نکنم دیگر کسی مانده باشد که من دعوت کنم ...من سر فرصت می گردم ببینم از ما تنبل تر هم در وبلاگستان پیدا می شود. ...آها یادم اومد راجو هندوستانی هنوز اعتراف نکرده، امشب اینجا بود می گفت «من معذوریت دارم و وبلاگم نزد خانواده افشا شده و...» و از این بهانه ها... اگر با زبان خوش وارد بازی شد که هیچ وگرنه مجبور می شوم عکس های گوا را همینجا منتشر کنم تا خودی و نخودی و غیرخودی همه ببینند. ***** همه نفرین ها واریز شود به حساب باعت و بانی این امر خیر: سلمان _____________________________________________________________________________ ۱- همیشه عاشق برنامه های شهیار قنبری در ماهواره بودم. آخر هر برنامه می گفت: «...در آرامش اقیانوس آرام، من این برنامه را نوشتم و اجرا کردم. اسم من شهیار قنبری» |
|
پیوند ماندگار | نوشته شده در یکشنبه 10 دی1385ساعت 4:37 | |
|
به قلم مسافر هندوستان . |
|
کامنتی گذاشتم برای رضا، بعد دیدم اینجا هم کپی شود بد نیست: اعدام را دوست ندارم، صدام را هم همینطور... ممنون که در نظرسنجی رضا پیرامون حکم اعدام شرکت کردید. و این هم نتایج نظر سنجی پس از یک هفته. اصلا من یک پیشنهادی دارم برای این جور جنایتکاران: یک موزه ای درست کنند شبیه زندان (یا زندانی شبیه موزه) و این جور اسطوره ها را به جای اعدام آنجا نگهداری کنند. حیف نیست یک چنین موجودات کمیابی را حذف کنیم. مردم هم بیایند، تماشا کنند، درس عبرت بگیرند و به زیردستانشان زور نگویند... درآمد ناشی از فروش بلیط را هم پس از کسر کمیسیون بنده، به حساب 100 امام واریز کنند تا در ظهور آقا تعجیل شود!! بعدا میگن آلترناتیو ارایه بدین! حالا ما گفتیم کو گوش شنوا... |
|
پیوند ماندگار | نوشته شده در شنبه 9 دی1385ساعت 20:48 | |
|
به قلم مسافر هندوستان . |
|
محمد: فکر کنم اون لینک پرشین وبلاگ باعث این مشکل میشه "اخبار و ابزار وب نوشت" منم قبلا این مشکل را داشتم. آقا عجب حکایتی است به خدا، یکی از لینک های درون قالب به پرشین بلاگ باعث شده به ما انگ تبلیغات بزنند. به قول شیرازی ها: "کاکو حضرت عباسی ما بی همچی بهش لینک داده بودیم!" خداییش رقابت اینجوری دیگه ندیده بیدیم! |
|
پیوند ماندگار | نوشته شده در شنبه 9 دی1385ساعت 20:27 |
|
یکی بگه وبلاگ تبلیغاتی یعنی چی؟ به قلم مسافر هندوستان . |
|
آی ملت، آی مسئولین بلاگفا، آی جناب شیرازی، به خدا ما هم شیرازی هستیم! آقا کسی اون بالا مالا ها اگه پارتی داره، تو رو خدا سفارش کنه جواب ایمیل های ما رو بدن ! ۴ ماهه نه کسی میتونه به من لینک بده، نه قالب وبلاگ قابل دستکاریه، نه می تونم کد بلاگ رولینگ رو عوض کنم! آقا این وبلاگ ما کجاش تبلیغاتیه؟ گیرم که وبلاگی تبلیغاتی باشه... با این شیوه مضحک من چه جوری قالب وبلاگ رو اصلاح کنم؟ از کجا بدونم کجای کد HTML ایراد داره؟ همش این پیغام ظاهر میشه:
می مردین دست کم یه توضیح کوتاه اضافه می کردین یا اون قسمت از کد رو که اشکال داره نمایش می دادین. به خدا این کارو دیگه ادیتور Turbo C که در دوره Ice Age ساخته شده هم انجام میده
|
|
پیوند ماندگار | نوشته شده در جمعه 8 دی1385ساعت 0:52 | |
|
به قلم مسافر هندوستان . |
|
پیوند ماندگار | نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385ساعت 3:0 | |
|
به قلم مسافر هندوستان . |
|
- چند روز پیش پیراهنی چشمم را گرفت، با جیب پر برای خریدنش باز آمدیم. فروشگاه نادان اما ساعت ۹ بسته بود. از پشت شیشه هرچه ریش گرو گذاشتیم، در را باز نکرد! ...پرسه های بیهوده... پله ها ما را به طبقه های بالاتر کشاند - ...ساعت ۱۰ شب به وقت سینما PVR، مامور دو صفر هفت اسلحه اش را برای هنرنمایی در سانس آخر پر می کند. سینمایی با ۱۱ سالن در طبقه چهارم مجتمع تجاری Forum واقع در ناحیه Kormangla بنگلور. سالن Europa جنب باجه بستنی؛ با صندلی هایی که بیشتر به مبلمان لوکس لابی یک هتل پنج ستاره شبیه است تا صندلی های تاشوی سینما سعدی! ...: Please test a scoop, from this flavor. It's new and so tasty.۱ نخستین ایفای نقش Daniel Clarg در آخرین بخش از مجموعه های جیمز باند: "Casino Royale" ...: Please deposit your helmet in the counter on fourth floor.۲ ردیف C، صندلی ۱۶ و ۱۷. تیتراژی دیدنی در بردارنده نشان هایی از پیک، خشت، گشنیز و دل، آمیخته با خون و پیکان های بُرنده! چهره ای آرام و سرد، ... و لب هایی تشنه برای بوسه ای نیرو بخش که برنده قمار ۱۵۰ میلیون دلاری کازینو رویال را رقم می زند. دست آخر هم یک صدای Dolby حقیقی که شما را به عمق حادثه می برد: "My name is Bond! James Bond" __________________________________________ ۱- بستنی فروش: لطفا یک قاشق از این طعم امتحان کنید. جدید و خوشمزه است.
۱- امشب دریافتم آسان می شود بدبیاری ها را به خاطراتی خوش بدل کرد.
|
|
پیوند ماندگار | نوشته شده در جمعه 1 دی1385ساعت 11:37 | |