تبليغاتX
سفرنامه الکترونیک

 

سفرنامه الکترونیک، خاطرات مسافری آشنا بر بال الکترون های بی پروا

  روز چهارشنبه من

 به قلم مسافر هندوستان      .

  • در یک صبح زیبای هندی از خانه بیرون آمدم و به کتابخانه کالج رفتم. روزمرگی را ورق می زدم که کریشنا در حالی که نیشش تا بنا گوش باز بود مرا از خودم بیرون کشید و پرسید: «می دانی فلانی این روزها کجا است؟» گفتم: «شنیده ام چند روزی است به سفر رفته.» روزنامه Times of India را مقابلم گذاشت و گفت بخوان اینجا را:  Iranian...  من: ...Oh My God ... No man...

 این آغاز روز چهار شنبه من بود، اما داستان این روز دل انگیز همین جا تمام نمی شود:

  • بعد از ظهر به تماشای فیلم ترسناکی نشستیم که بر پایه یک داستان واقعی ساخته شده بود. پدر خانواده نیمه شب اسلحه اش را بر می دارد و همسر و کودکان خردسالش را به طرز فجیعی به قتل می رساند! ... به نیمه های فیلم که رسیدیم کریشنا بچه ننه بازی در آورد و گفت من می ترسم؛ بقیه اش را بعد ببینیم!! [خدا عمرش بدهد]
  • سر شب به رستوران محل رفتیم. صاحب رستوران طبق معمول مراسم استقبال رسمی و ادای احترام را به جا آورد و اما چندی نگذشت که از موضع قدرت بادی در گردن انداخت و گفت: «این فلانی، سر دسته ایرانی گلدماین شما هم که دستگیر شد!!» ما هم خودمان را زدیم به کوچه علی چپ و بیچاره هرچه نشانی داد ما فلانی را به جا نیاوردیم. حالا چه جوری به این هندی های غالباْ نفهم حالی کنیم که گلدماین ربطی به دستگیری این آقا ندارد. کسی نمی داند که من هرگز از ایرانی بودنم اینقدر خجالت نکشیده بودم.
  • آخر شب با حسین همسفر و هم سقف تمام این روزها به منزل مزدک رفتیم. از آنجا که مزدک در محله ی از ما بهتران سکونت دارد، کابل تلوزیونش کانال های بیشتری می گیرد. آن شب قرار بود فیلم مستندی از اعدام عاطفه دختر ایرانی در شبکه استرالیا پخش شود. داستان محکومیت عاطفه که در سال ۲۰۰۴ مورد تجاوز مردی میانسال قرار گرفته بود مو بر تن آدم سیخ می کرد.

شاعر در اینگونه مواقع می گوید:

الف - دیگه حالی به آدم می مونه؟ نه والا ... میمونه نه بلا...
ب   - سپلشت آید و زن زاید و مهمان عزیزم برسد...
ج    - به خودم هی زدم از اینجا برو، اما موش خورده شناسنامه من ... عصر چهارشنبه من...
د    - هر سه مورد!

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 17:34  | 

  دلخوشی های بزرگ

 به قلم مسافر هندوستان      .

من میان دود و ترانه و قهقهه مستانه میهمانان در خود فرو رفته بودم،
هنگامی که به حرف های دیشب ات می اندیشیدم...
هنگامی که به تو می اندیشیدم...
هنگامی که هنوز باور نداشتم اندیشیدن به تو برای همیشه یک قدغن بزرگ خواهد بود!!


پی نوشت :

...و من این پست را چه اندازه دوست می دارم. من نوشتن را بلد نیستم، اما دوست می دارم. کریشنا همکلاس هندی می پرسد: "? What happened" نمی داند که من امروز حوصله حرف زدن با هیچکس را ندارم. حوصله نوشتن دارم؛ هزار صفحه، ده هزار صفحه؛ از تو، از حالم، از حرف هایی که حوصله گفتن شان را ندارم. از حرف هایی که کسی را برای شنیدن شان ندارم...

انگار حالا بهترم. شاید چون یک جوان ایرانی مدیریت بوفه کالج را به عهده گرفته! شاید چون دیگر از غذای تند خبری نیست! آری حالم بهتر است. نه از این بابت که بی تفاوت از کنارم گذشتی؛ شاید به این خاطر که استاد گرافیک کامپیوتری لهجه انگلیسی اش از استاد مهندسی نرم افزار بهتر است! شاید به این خاطر که نیم ساعت دیگر کلاس تمام می شود. آن وقت دست کم می شود این بغض ها را در بلاگفا ثبت موقت کرد. آن وقت می شود سوار موتور شد و گاز داد؛ سگ های ولگرد را ترساند و به آنها خندید! چه دلخوشی های بزرگی و چه دلهای کوچکی...

آری انگار بهترم، شاید چون نوشتن را دوست دارم!

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 18:24  | 

  (عکس هفتگی)~> مستر بین و مسیح مقدس!

 به قلم مسافر هندوستان      .

مسیحیان موقع کریسمس که می شود، تمثیل های کوچکی درست می کنند و در یک دهکده عروسکی بامزه قرار می دهند و به گونه ای داستان تولد حضرت مسیح را به نمایش می گذارند. من نام این جور کاردستی ها را نمی دانم اما یادم می آید مستر بین در یکی از ماجراهایش هنگامی که برای خرید کریسمس به یک فروشگاه بزرگ می رود، عروسک های دهکده نمایشی مسیح مقدس را به بازی می گیرد، صداهای مختلف از خودش در می آورد و دست آخر همه چیز را به هم می ریزد.... من هم مثل شما مستر بین را دوست دارم! شیطنت هایش را هم همینطور!



گوا، ورودی بازار صنایع دستی


آرشیو تصاویر جالب  |  درباره گروه بندی نوشته ها

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 3:33  | 

  (از آرشیو ترانه های اجباری) بنفشه های فرهاد

 به قلم مسافر هندوستان      .

کوی بنفشه ها

در روزهای آخر اسفند،
در نیم‌روز روشن،
وقتی‌ بنفشه‌ها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبه‌های کوچک چوبین جای می‌دهند
جوی هزار زمزمه‌ی درد و انتظار
در سینه می‌خروشد و بر گونه‌ها روان.

ای کاش آدمی،
وطن‌اش را هم‌چون بنفشه‌ها
می‌شد با خود ببرد هر کجا که خواست!


پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 19:0  | 

  حکومت نظامی در وبلاگ آباد

 به قلم مسافر هندوستان      .

گزمه اینترنتی: آااای بلاگر کجا؟ کجا؟

بلاگر: چیه... دارم میرم آپ بکنم.

- برگه عبور داری ؟

- برگه عبور دیگه چیه؟

- مگه تو از پشت فیلتر (پشت کوه) اومدی پسر؟
  وبلاگ آباد حکومت نظامیه. از همین پراکسی که اومدی یه راس برگرد.

- حکومت نظامی؟!! ای بابا زمان خدا بیامرز صدام که از این خبرا نبود.
   وقتی تموم کرد، همه می گفتن پایان دیکتاتور و از این حرف ها...
   پس حتما یکی دیگه رو جاش اعدام کردن!

- زرت و پرت نکن بچه! تو باید از اون دسته بلاگرهای مرتدی باشی
  که همش میخوان گودرز رو به شقایق ربط بدن!

- بنده آقا گودرزو نمی شناسم... از بچه های شهرک بلاگفاست ؟

- دیگه داری زیادی نمک می ریزی.
  یا برو تو صف ثبت نام کن یا جور و پلاستو جمع کن برو!

- ثبت نام؟! عجب! پس وبلاگ هم کنکوری شد؟!

- کنکور چیه آی کیو... طرح ساماندهیه.
  باید بری نوم و نشونتو ثبت کنی،
  تا هر وقت لازم شد با باتوم الکتریکی بریزیم سرت!

- این عالیجناب پرزیدنت هم چه قوانینی از خودش در میکنه ها.
  ما گفتیم به این رای ندید، دامینمان (دودمانمان) را بر باد میده!

- سرباز ! ...این بلاگر رو ببرید بندازید جایی که عرب نینداخت.
  به شیرازی هم تماس بگیرید، بگید وبلاگشو کلهم دیلیت کنه!!


پی نوشت های داغ خاله زنکی ( فمنیست ها بخوانند عمو زنکی!!):

  • میگن هرکی از این نوشته خوشش اومده باید در بالاترین رای بدهد تا بقیه هم خوششان بیاید!
  • میگن احمدی نژاد هم هنوز وبلاگشو ثبت نکرده!
  • میگن بی سر و صدا، اجباری بودن ثبت برای وبلاگ های بدون دامنه شخصی رو از آیین نامه حذف کردن ! (دیدن سنگین تره)
  • میگن سایت وزارت ارشاد هک شده !
  • خیلی چیزا میگن...

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 12:19  | 

  سفرنامه گوا

 به قلم مسافر هندوستان      .

Hi, Merry Christmas
Where are you from? ...Oh, Iraaaan !?
...Welcome to state of sand and sun.

گوا...، طبیعت سر سبز، سواحل زیبا، زیبایان ساحل نشین، بوی خوب روغن نارگیل، موج سواری،
آفتاب سوزان، خوراک دریایی، صدای آرامش بخش امواج آرام، غروب گرگ و میش،
طلوع رقص نور، زندگی شبانه تا خود سپیده دم...
گوا: آنجا که قدغن مفهومی ندارد!
و یک تعطیلات واقعی...


Breaking News: افشاگری های خواندنی راجو هندوستانی در باب قدغن ها و داستان های دیگر !!



Travelog (شناسه وب نوشت) در فرهنگ واژگان به معنی ارائه کنفرانس یا
سخنرانی تصویری پیرامون... (ادامه)

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  چهارشنبه 13 دی1385ساعت 18:32  | 

  اعتراف نامه در وقت اضافه

 به قلم مسافر هندوستان      .

من این اعتراف نامه را با تاخیر اما در نهایت سلامت، پاکی روان! و به دور از هرگونه شکنجه ی عوامل سرکوب گر، در آرامش اقیانوس هند نوشتم و امضا کردم.۱ اسم من: علیرضا، 24 ساله، متولد شیراز، مسافر هندوستان...

۱- نام کوچکم عربی است... نام کوچکم را دوست نمی دارم. تنها هنگامی که تو اَم آواز می دهی، این نام زیباترین کلام جهان است و آن صدا غمناک ترین آواز استمداد.۲

۲- به سال ۱۳۸۲ بیوگرافی۳ خود را جهت چاپ در نشریه صدف نوشتم. این زمانی بود که کتاب آموزش برنامه نویسی به زبان پایتون را به اتفاق یکی از دوستان منتشر کردیم.

۳- سه سال پیش با سهیلا -یگانه آموزگار عشق و رسوایی- تصمیم گرفتیم به جزیره کیش سفر کنیم. من اما به دروغ به مادرم گفتم با چندی از رفقا می رویم!

۴- در فرودگاه ما را گرفتند و به حراست بردند. من جرأت نداشتم مثل «بهرام رادان» در «آواز قو» داد بزنم: «کدوم مملکت؟!... فتاح... مملکتی که توش عشق جرمه؟!» ... به همین خاطر ما را رها کردند برویم! ۴

۵- شش ماه پیش با اعتماد به نفس، دل پر و جیب خالی به خواستگاری سهیلا رفتم (به قول ری را خاستگاری سنتی)؛ شخصیتم اما خرد و خاکشیر شد. بنابراین، از پدر سهیلا مقادیر غیر قابل انکاری نفرت دارم. بار دیگری اگر در کار باشد، با جیب پر و دل خالی می روم.

*****

به گمانم این اعترافات زیاد هم آبکی نبود. معلم دینی مان می گفت: «اگر جرم می کنید هم یک جوری باشد که لااقل در جهنم سرتان را بالا بگیرید!» حالا من می گویم اگر اعتراف می کنید، لااقل یک جوری باشد که تا یلدای آینده سرتان را بالا بگیرید!

بگذارید ۵ نفر و اندی را نام ببرم که به دلیل خر کیف شدن بنده تا یلدای آینده از هرگونه اعترافی معافند:

۱- آونگ خاطره ها    ۲- شیوا، فریاد بی صدا   ۳- زهرا   ۴- دلتنگی های کرم دندون  
۴/۲۵- اعترافات لندنی    ۵/۴- خوابگرد   ۷۵/۴- دختر بودن   ۵- سیبیل طلا   ...و  باقی اعترافات

نکته مهم: هرکس این پنج و اندی اثر خواندنی را نخواند یا روز می میرد یا شب!! .... [در این لحظه من رفتم دمپایی بیارم سوسکه در رفت!.... ربطی نداشت ...ها؟! ]

*****

و اما دعوت... فکر نکنم دیگر کسی مانده باشد که من دعوت کنم ...من سر فرصت می گردم ببینم از ما تنبل تر هم در وبلاگستان پیدا می شود. ...آها یادم اومد راجو هندوستانی هنوز اعتراف نکرده، امشب اینجا بود می گفت «من معذوریت دارم و وبلاگم نزد خانواده افشا شده و...» و از این بهانه ها... اگر با زبان خوش وارد بازی شد که هیچ وگرنه مجبور می شوم عکس های گوا را همینجا منتشر کنم تا خودی و نخودی و غیرخودی همه ببینند.

*****

همه نفرین ها واریز شود به حساب باعت و بانی این امر خیر: سلمان

_____________________________________________________________________________

۱- همیشه عاشق برنامه های شهیار قنبری در ماهواره بودم. آخر هر برنامه می گفت: «...در آرامش اقیانوس آرام، من این برنامه را نوشتم و اجرا کردم. اسم من شهیار قنبری»
۲- شاملو، مدایح بی صله
۳- پس اعترافات کودکی و نوجوانی ام را آنجا پیدا کنید.
۴- اگر عکس های کیش به دستم برسد، با شما قسمت می کنم. 

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 4:37  | 

  یک خاطره از جوخه مرگ

 به قلم مسافر هندوستان      .

کامنتی  گذاشتم برای رضا، بعد دیدم اینجا هم کپی شود بد نیست:

اعدام را دوست ندارم، صدام را هم همینطور...
یادم می آید، اول مهر ماه روزی که بچه ها به مدرسه می رفتند و من برای چند واحد درسی به دانشگاه سروستان... آنجا یک نفر را اعدام می کردند و چه خاطره بدی ماند در ذهن عابران... در ذهن کودکان... در ذهن ماه مهر...



ممنون که در نظرسنجی رضا پیرامون حکم اعدام شرکت کردید. و این هم نتایج نظر سنجی پس از یک هفته.


اصلا من یک پیشنهادی دارم برای این جور جنایتکاران:

یک موزه ای درست کنند شبیه زندان (یا زندانی شبیه موزه) و این جور اسطوره ها را به جای اعدام آنجا نگهداری کنند. حیف نیست یک چنین موجودات کمیابی را حذف کنیم. مردم هم بیایند، تماشا کنند، درس عبرت بگیرند و به زیردستانشان زور نگویند... درآمد ناشی از فروش بلیط را هم پس از کسر کمیسیون بنده، به حساب 100 امام واریز کنند تا در ظهور آقا تعجیل شود!!

بعدا میگن آلترناتیو ارایه بدین! حالا ما گفتیم کو گوش شنوا...

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 20:48  | 

  بابا ایول...

 به قلم مسافر هندوستان      .

محمد: فکر کنم اون لینک پرشین وبلاگ باعث این مشکل میشه "اخبار و ابزار وب نوشت" منم قبلا این مشکل را داشتم.

    ...ای خدا عمرت بده آقا محمد... قالب درست شد.

آقا عجب حکایتی است به خدا، یکی از لینک های درون قالب به پرشین بلاگ باعث شده به ما انگ تبلیغات بزنند. به قول شیرازی ها: "کاکو حضرت عباسی ما بی همچی بهش لینک داده بودیم!"
(یعنی بدون قصد و نقشه فبلی)

خداییش رقابت اینجوری دیگه ندیده بیدیم!

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 20:27 

  یکی بگه وبلاگ تبلیغاتی یعنی چی؟

 به قلم مسافر هندوستان      .

آی ملت، آی مسئولین بلاگفا، آی جناب شیرازی، به خدا ما هم شیرازی هستیم!

 آقا کسی اون بالا مالا ها اگه پارتی داره، تو رو خدا سفارش کنه جواب ایمیل های ما رو بدن !

۴ ماهه نه کسی میتونه به من لینک بده، نه قالب وبلاگ قابل دستکاریه، نه می تونم کد بلاگ رولینگ رو عوض کنم!

آقا این وبلاگ ما کجاش تبلیغاتیه؟

گیرم که وبلاگی تبلیغاتی باشه... با این شیوه مضحک من چه جوری قالب وبلاگ رو اصلاح کنم؟ از کجا بدونم کجای کد HTML ایراد داره؟ همش این پیغام ظاهر میشه: 

می مردین دست کم یه توضیح کوتاه اضافه می کردین یا اون قسمت از کد رو که اشکال داره نمایش می دادین. به خدا این کارو دیگه ادیتور Turbo C که در دوره Ice Age ساخته شده هم انجام میده

  • بی اندازه از دعوت دوستان سپاسگزارم. برای بازی تلخ و اجتناب ناپذیر اعتراف، برنامه هایی در سر دارم، شما را به خدا بگذارید برگردم جبران می کنم...
  • عکس های بی نظیری از گوا گرفته ایم... متن پست آماده است، به زودی با شما قسمت می کنم...

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 0:52  | 

  کارشناسان آناتومی !!

 به قلم مسافر هندوستان      .

رگه های شبکه گسترده راه آهن دم به دم جاده را قطع می کرد و راننده تابلوی پستان مانند سرعتگیر را گهگاه در تاریکی شب گم می کرد. 

گوا اما، کارشناسان آناتومی خبره ای دارد!!

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 3:0  | 

  مامور 007 در کازینو رویال

 به قلم مسافر هندوستان      .

- چند روز پیش پیراهنی چشمم را گرفت، با جیب پر برای خریدنش باز آمدیم. فروشگاه نادان اما ساعت ۹ بسته بود. از پشت شیشه هرچه ریش گرو گذاشتیم، در را باز نکرد! ...پرسه های بیهوده... پله ها ما را به طبقه های بالاتر کشاند -

...ساعت ۱۰ شب به وقت سینما PVR، مامور دو صفر هفت اسلحه اش را برای هنرنمایی در سانس آخر پر می کند. سینمایی با ۱۱ سالن در طبقه چهارم مجتمع تجاری Forum واقع در ناحیه Kormangla بنگلور.  

سالن Europa جنب باجه بستنی؛ با صندلی هایی که بیشتر به مبلمان لوکس لابی یک هتل پنج ستاره شبیه است تا صندلی های تاشوی سینما سعدی!

...: Please test a scoop, from this flavor. It's new and so tasty.۱

نخستین ایفای نقش Daniel Clarg در آخرین بخش از مجموعه های جیمز باند: "Casino Royale"

...: Please deposit your helmet in the counter on fourth floor.۲

ردیف C، صندلی ۱۶ و ۱۷. تیتراژی دیدنی در بردارنده نشان هایی از پیک، خشت، گشنیز و دل، آمیخته با خون و پیکان های بُرنده! 

چهره ای آرام و سرد،
چشمانی نافذ،
و قلبی که در دام سرسپرده زیباروی مافیا اسیر است!

... و لب هایی تشنه برای بوسه ای نیرو بخش که برنده قمار ۱۵۰ میلیون دلاری کازینو رویال را رقم می زند.

دست آخر هم یک صدای Dolby حقیقی که شما را به عمق حادثه می برد: "My name is Bond! James Bond"

__________________________________________

۱- بستنی فروش: لطفا یک قاشق از این طعم امتحان کنید. جدید و خوشمزه است.
۲- باجه فروش بلیط: لطفا کلاه کاسکت خود را به باجه طبقه چهار بسپارید.


پی نوشت:

۱- امشب دریافتم آسان می شود بدبیاری ها را به خاطراتی خوش بدل کرد.
۲-دیگه ساعت ۵ صبح شده، حسین آماده شده، محسن هم از خواب بیدار شده. داریم میریم ناندی هیلز. تا ظهر برمی گردیم. عکس ها و داستان قلعه Nandi Hills واقع در ۵۵ کیلومتری بنگلور را بعدا با شما قسمت می کنم.
۳- ...و فردا عصر راهی سواحل گوا خواهیم شد.


مسافر هندوستان
پنجشنبه ۵ بامداد
۲۱ دسامبر ۲۰۰۶
بنگلور

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  جمعه 1 دی1385ساعت 11:37  |