تبليغاتX
سفرنامه الکترونیک

 

سفرنامه الکترونیک، خاطرات مسافری آشنا بر بال الکترون های بی پروا

  سفرنامه الکترونیک ir شد !

 به قلم مسافر هندوستان      .

سفرنامه الکترونیک جدید

www.etravelog.ir


لیست قربانیان حادثه

http://mollah.blogspot.com/

http://rooozha.blogfa.com/

http://hendustan.blogfa.com/

http://iranegar.blogfa.com/

http://irwa.blogfa.com/

http://www.nsun.blogfa.com/

http://baran-beauty.blogfa.com/

http://farhadheyrani.blogspot.com/

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 19:43 

  تبصره ی تابستانی

 به قلم مسافر هندوستان      .

  • مادرم به مدت یک ماه به بنگلور آمد و حدود یک هفته پیش به شیراز بازگشت.
  • حدود ۳ هفته ای است که به خانه ی جدید اسباب کشی کرده ام و هنوز اینترنت ندارم.
  • در مدتی که مادرم اینجا بود از میسور و خیلی جاهای دیگر دیدن کردیم.
  • ماه گذشته جمعاْ ده روزی را در بمبئی سپری کردم.
  • تازه دو سه روزی است که فرصت کرده ام به تلی از کارهای عقب افتاده سرک بکشم.
  • پس از گردگیری، بی درنگ به همه ی شما از طریق ایمیل اطلاع می دهم.
  • و باز می گردم با یک عالمه عکس و خاطره ...


داشتم می خواندم: در سالمرگ احمد شاملو - از همان تشک پنبه ای راه راه - به قلم محمدعلی سپانلو

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 14:11 

  همین خانه ی عاریتی

 به قلم مسافر هندوستان      .

زمانی می گفتند آدم که عاشق شد پا روی دنیا می گذارد...
امروز اما دیگر دریافته ام که برای رسیدن به عشق در دنیای امروز اتفاقا باید هوای دنیا خانم رو بدجوری داشته باشی، تا اون هم هوای تو رو داشته باشه: پول پول پول...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

با پایان یافتن فصل سرد امتحانات دانشجویان خونگرم و خونسرد ایرانی و غیر ایرانی یک یه یک بدرود می گویند و به دیار خاطره هایشان باز می گردند. مسافر هندوستان اما تا اطلاع ثانوی همین خانه ی عاریتی را با پلکان های دیرآشنایش به سلاخ خانه ی پدری ترجیح می دهد!!

گویا که هنوز عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد... کسی همواره از دوردست فریاد می زند:


« ای مسافر روزان پرخاطره، از خانه حذر کن!
                       آنجا که شهر عشق می خوانندش،
                دریغا که عشق را کنار تیرک راهبند، تازیانه می زنند...

و آن هنگام که همه به استقبالت صف کشیده اند...
      جز لبخند های اجباری و سرزنش هایی
                         که در پس و پیش تو جاری است؛
                                                 چیزی نخواهی یافت!

چمدان سوغاتی هایت را
          به سپاس از کدامین ندای همدردی
                                           اینگونه پر کرده ای ؟

ای در وطن خویش غریب،
       ای ساده تر از شب پره ها،

در این بن بست کج و پیچ سرما
                       سرپناهی طلب مکن!
                            
نشانی خانه دوست را بی خبران دزدیده اند؛
                                      ز یاران چشم یاری را فرو بند...

که روزگار غریبی است نازنین! روزگار غریبی است...»

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 1:8  | 

  پی نوشت های پس از آزمون

 به قلم مسافر هندوستان      .

  • دامینی خواهم گرفت با عنوان etravelog.ir ...باشد که دشواری فیل تر ینگ برطرف شود !
  • آزمون های پایانی نیمسال چهارم پایان یافت !
  • تعطیلات غربت زده آغاز شد !
  • این روزها برنامه سفر به بمبئی را در سر داریم.
  • ... و مادر در راه است.

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 16:6 

  • به قول خاله سایه یاد قدیما بخیر که علیرضا می نوشت...
    اصلاْ کاش هندی ها مثل خیلی چیزهای دیگه اینترنت هم نداشتند. حالا که دارند کاش می فهمیدند چیدن کابل شرکت رقیب باعث افزایش فروش شان نمی شود. بلکه باعث از رونق افتادن سفرنامه الکترونیک برای بار دهم می شود!
  • در این گیر و دار یه عده می گن وبلاگت تو ایران فیلتر شده... ما از همین جا فیلتر شدن ناجوانمردانه ی سایت هایی نظیر بازتاب، بالاترین و سفرنامه الکترونیک رو محکوم می کنیم. [میگن ابی و داریوش میرن آبادان دستگیر میشن، یه ولک خودشو میندازه وسط میگه ما سه تا رو کجا می برین؟]... اگه می دونستم یه روز قراره فیلتر بشم، اقلاْ یه مشت مطلب سیاسی از خودم در می کردم تا دلم نسوزه...
  • ما احتمالا مثل پس از امتحانات یا در خلال امتحانات دوباره سر و کله مون مثل دفعات قبل پیدا میشه... از این بابت براتون متاسفم!
  • دارم لیست پیوندهای همواره مماس سفرنامه الکترونیک رو گردگیری میکنم...




... پی نوشت کارشناسی پیرامون فیلترینگ ...


کامنت سعید:

سلام آقا وبلاگ شما فیلتر نشده چون من تا جایی که می دونم ان وبلاگ که چرت بنویسه رو به سرویس دهنده گزارش می دن انم یه اخطار میده طرف آدم نشد کلا وبلاگ رو حذف می کنن پس انهای که می گن فیلتر شده یا دروغ می گن یا اینکه آی اس پی در و پیتی دارن که بهش زنگ بزنن بگن درست می شه

پاسخ به سعید:

آقا سعید این فیلترینگ اتفاق تازه ای نیست که من بخوام در موردش بحث کنم. از نظر کارشناسی شما ممنون، [سعی میکنم تحقیق کنم ببینم کیا دروغ گفتن کیا آی اس پی شون در و پیتی بوده تا مشکل حل بشه]... راستش وبلاگ های بسیاری این مشکل رو دارن. [باید بهشون بگم چک کنن ببینن کیا بهشون دروغ گفتن، کیا آی اس پی شون در و پیتی بوده شاید مشکلشون حل بشه] حالا این آی اس پی در پیت فرقش چیه که یه جا نشون میده و یه جا نمیده ؟؟ ...این مسئله برای دوستان دیگری از جمله سایه و بسیارانی دیگر هم رخ داده.
حالا همه بیان زنگ بزنن به آی اس پی هاشون که ما در فراغ سفرنامه الکترونیک داریم پر پر میشیم ؟؟ نه این بلاگ اونقدر می ارزه، [ ...والا ما از اولش به قول شما چرت مینوشتیم ولی کسی بهمون اخطار نداد، چه برسه به کارت قرمز! ] نه این زنگ زدن ها تاکنون مؤثر بوده... کافیه بشینید پای درد دل های دوست عزیزم محسن حمیدی، طراح برجسته وب که میگفت سایت ایروا رو (که با هزار شوق و ذوق طراحی کرده بودن) تا حالا چهار بار اشتباهی فیلتر شده و زنگ زدن باز شده و دوباره فیلتر شده... در مورد ایروا خدا رو شکر مسئله مربوط به شهرستان ها میشده و در تهران، این بلاگ باز می شده...

میدونید... داشتم فکر می کردم مملکتی که غیر از پایتختش بقیه اش در پیت باشن دیگه وبلاگ و اینترنت می خواد چکار ؟!!

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 11:9  | 

  قصه نوروز

 به قلم مسافر هندوستان      .

برای من نوروز یک دلهره خوبی دارد. یک تپش قلب آشنا... هر جای دنیا که باشم دمدم های عید دلم شور ور می دارد. این حس را دوست دارم. مثل وقتی است که خرید عید عقب افتاده یا خانه تکانی عید مانده برای روزهای آخر... نمی دانم ریشه در چه دارد، هرچه هست دوستش دارم.

به مناسبت های ایرانی که نزدیک می شویم، خبر برگزاری گردهمایی ایرانیان مقیم بنگلور میان دانشجویان خوش نشین زیاد رد و بدل می شود. سال گذشته به این جشن که به Persian Night معروف است رفتیم و خیلی بهمون خوش گذشت. آخه فریدون مشیری میگه:

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار...  
(از اینجا به بعد آهنگ پس زمینه داریم...)

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
نرم نرمک می رسد اینک بهار... خوش به حال روزگار...

 
...لباس هامو رو سریع اتو زدم، سر و کله رو صفا دادم و پریدم پشت موتور تا برم دنبال آریا و سر راه لبی تر کنیم و شیشه غم را به سنگ بکوبیم، مبادا هفت رنگش هفتاد رنگ شود.

[جهت مشاهده ادامه ماجرا بر روی پیوند ادامه نوشته کلیک کنید.]


ادامه نوشته...

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت 20:26  | 

  میم مثل مادر و گریه مرد

 به قلم مسافر هندوستان      .

  •  گزیده یادداشت های ۱۳۸۵ افزوده شد.
  • همیشه کامنت هاتونو می خونم. در اولین فرصت به کامنت های همه پاسخ میدم. همیشه شرمنده محبت هاتون هستم.

  • امشب دارم فیلم «میم مثل مادر» رو نگاه می کنم. الان که این پی نوشت رو اضافه می کنم نیم ساعتشو دیدم. گریه ام گرفته اما یاد ترانه «مرد که گریه نمی کنه» از گروه «آبجی ها» می افتم و اشکم رو پنهان می کنم. گرچه کسی شاهد ماجرا نیست...


گریه مرد (2.5MB)  |  آلبوم عکس گروه آبجیز وبسایت رسمی آبجیز


[بین خودمون باشه، من هم وقتی بچه بودم، انگشت شستم (شصتم؟) برید و خون از دستم جاری شد. منو بردن بیمارستان نمازی تا بهم آمپول کزاز بزنن. ولی من از بیمارستان در رفتم ]

نکته کنکوری: اگر ساکن خارج کشور هستید و به این آلبوم دسترسی دارید، لطفا خریداری بفرمایید و از این گروه حمایت کنید و چنانچه ساکن ایران یا هند! هستید به این صفحه بروید یا روی این لینک ها کلیک کنید:

01 - Dar Daste Maast.mp3  02 - Geryeye Mard.mp3  03 - Bargard.mp3  |
04 - Barap Barap.mp3  05 - Khaastergaari.mp3  |  06 - Cheraa.mp3 
07 - Mitoonestam.mp3  08 - Man Baa to Hastam.mp3  09 - Demokrasi.mp3  |
10 -  Aayeneh.mp3  11 - Eddeaa.mp3  12 - Nasle Man.mp3  

 


[راستی طرح های این وبسایت آبجیز منو بدجوری یاد دوست انجمنی و گرافیستم سعید فضلی انداخت. ببینید با عکس ما چکار کرده.]

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 13:9  | 

  گذر از سال کهنه...

 به قلم مسافر هندوستان      .

گزیده ی یادداشت های سال ۱۳۸۵ خورشیدی
سفرنامه الکترونیک
؛ به قلم مسافر هندوستان


یادداشت مشابه:  گزیده ی یادداشت های ۱۳۸۴ خورشیدی

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 12:4 

  • به خدا من خودم دلم پره از حکایت اینترنت در سرزمین مردمان بی مایه و بی خایه! شما دیگه دس رو دلم نذارید.... یه روز اعتصابه! یه روز سِرور قطعه! یه روز اتوبوس گیر می کنه به کابل! یه روز شرکت رقیب، هاب رو دزدیده! یه روز ننه ی مهندس گور به گور شده! یه روز...
  •  دیروز با کریشنا رفتیم فیلم آخر Mel Gibson رو دیدیم. از سالن که اومدیم بیرون کریشنا گفت "تری هاندرد" اکران شده. فیلم بعدی 300 هست. بشینیم و ببینیم. بیچاره کلی بهش توپیدم که اینا تاریخو اله کردن و بله کردن و من نمیام. اون هم گفت:

- "It's ok man... I've seen so many movies against India"
- "It's not ok at all..."

بعد واسه اینکه از دلش در بیاد گفتم «حالا اولشه، گرونه، بذار هفته دیگه میایم...»

  • مردیم از بس پتیشن امضا کردیم. کاش یه نرم افزاری می ساختن که خودش همه ی پتیشن ها رو امضا کنه! نه... کاش به جای اورانیوم غنی شده، ما هم هالیوود داشتیم. اونوقت فیلم آرش کمانگیر رو می ساختیم، فیلم کوروش رو، فیلم مانی رو و فیلم ایستادگی آریوبرزن با سپاه ۳۰۰ نفری اش در برابر اسکندر رو... اونوقت شاید زخم های کهنه مون ذره ای التیام می یافت و دیگه وقتی تاريخ رو می خوندیم جگرمون خون نمیشد از نامردي...

گزارش کامل از رادیو فردا  |  دریافت خبر به صورت PDF (برای جاهایی که رادیو فردا فیلتر شده)

در پی اعتراض سخنگوی جمهوری اسلامی! برادران وارنر طی بیانیه ای فیلم 300 را تخمی تخیلی خواندند و اعلام کردند قصد توهین به هیچ ملتی را نداشته اند.

  • چندی پیش در ستون بارهای تازه رسیده (که می دونم هیچکس چکش نمی کنه) وبلاگی را معرفی کردم که برای حمایت از زهرا کمال فر و دو فرزندش راه اندازی شده بود. امروز باخبر شدم تقاضای پناهندگی این سه آواره ایرانی توسط دولت کانادا پذیرفته شده و سرانجام پس از ۹ ماه آوارگی در فرودگاه مسکو این سه پناهجوی دربدر و بی پناه به کانادا مهاجرت کردند.
  • مراسم روحانی و دشمن شکن چهارشنبه سوری به امامت شعله های آتش در بنگلور برگزار شد و خلاصه حالی به حولی... جای شما اینجا خالی بود، گرچه جای ما هم آنجا خالی بود!


در بنگلور ما اما خبری از بهار و شکوفه هایش نیست. غربت انگار فصل ها را نمی شناسد، با بوی عیدی و ماهی دودی هم میانه ای ندارد! دلهایمان اما از ریشه تا همیشه بهاری است...

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 16:28  | 

  فرق آدما - [آرشیو ترانه های اجباری]

 به قلم مسافر هندوستان      .


لطفا جهت پخش زنده، بر روی دکمه Play کلیک کنید.
[توضیح پیرامون گروه بندی نوشته ها]  [آرشیو ترانه های اجباری]

شب کریسمس بود انگار... کنار دریا قدم می زدیم. از میان آن همه پری دریایی نمی دانم چرا این صحنه چشمم را گرفت: کودکی از قاره ی سفید با بی حوصلگی در حال تماشای کارتون بود و در کنارش کودک دیگری از قاره ی سیاه با حسرت، مبهوت جعبه جادو شده بود. در آن لحظه به خاطر آوردن این بیت از ترانه فرق آدما اثر گروه Emziper کار دشواری نبود:

يكي دوس داره كه كارتون ببينه، اما كجا؟
يكي هم اونقد ديده كه ميل تماشا نداره! (متن کامل...)




گوا - باگا بیچ - فرق آدما


دریافت ترانه: سرعت بالا (4MB)  |   سرعت پایین (1MB)

زیرنویس: رپ زیرزمینی در برخی از نواحی رو به ابتذال گذاشته. در این میان وب سایت Emziper نه تنها از آن فحش های رکیک مبرا است که از دردهای جامعه هم سخن به میان آورده. پس از آنها که ترانه های آفتابی شان را به رایگان منتشر کرده اند حمایت می کنیم.

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 22:6  | 

  عکس هایی از یک گمشده

 به قلم مسافر هندوستان      .

نکته: کلیه لینک ها در صفحه جدید باز می شوند (به جز لینک هایی که در همین صفحه باز می شوند!!)

به گزارش مَمدی (خبرنگار غیرموثق و سیار محله) "حسین ۶۳"، دارنده شناسه کاربری حراست فرودگاه، مشهور به حسین جنگلی، سپیده دم پنجشنبه 15 فوریه، بدون اطلاع قبلی و به شکل مرموزی بنگلور را به مقصد پاکستان ترک کرده. از شمار کشتگان یا مجروحان این حادثه هنوز اطلاعی در دست نیست. این گزارش که بعداً توسط شاهدان عینی از جمله برادر نامبرده تایید گردیده، تأثیر بسزایی در نرخ سهام شناور بازار نارگیل و دونات کاکائویی در منطقه "سانجای نگر" و "بوپساندرا" داشته، تاجایی که کارشناسان صنایع غذایی پیش بینی کرده اند برخی از تولیدکنندگان محلی از جمله شعبات رستوران های زنجیره ای Food Bay  که در حال حاظر در رکود به سر می برند تا مرز ورشکستگی پیش روند!
از سوی دیگر اَشوَت دبیر کل دپارتمان کامپیوتر، طی بیانیه ای این حرکت خزنده را محکوم نمود و آن را مغایر با معیارهای حضور و غیاب آن کالج در پیت اعلام کرد. همچنین میرزا مُنوّر، امام جمعه موقت محل، در خطبه های این هفته ی نماز دشمن شکن جمعه، از دخالت دست های پنهان آمریکا و انگلیس در این حادثه خبر داد و کلیه مسلمین بوپساندرا و حومه را به اتحاد در برابر دسیسه های شیطان بزرگ فرا خواند! هنوز هیچ فرد یا گروهی مسئولیت این اقدام تروریستی را به عهده نگرفته.

واحد مرکزی خبر،
ساختمان Landmark Residency


زیرنویس خودمانی تر:

...و اما امروز 17 فوریه 2007 میلادی است. سال گذشته در چنین روزی جای شما در جشن تولد حسین بر باد رفته که در آپارتمان خبرنگار محمد حسن برگزار شد، خالی بود. اما حسین مذکور امسال اینجا نیست تا شمع ها رو فوت کنه و ما به زور ماچش کنیم. احتمالاً الان داره تو خیابونای کراچی *Some Text Is Missing* قدم می زنه و زیر لب زمزمه می کنه :

جان در بر و می در کف و معشوق به کام است            سلطان جهانم به چنین روز غلام است

حسین گلم، تولدت مبارک؛ به قول داریوش: «جشن تو، جشن تولد تمام خوبی هاست...
چشم های منتظر به پیچ جاده...دلهره های دل پاک و ساده...
یاد تو هر تنگ غروب، تو قلب من می کوبه... ...سهم من از با تو بودن، غم تلخ غروبه... نَم چی چی حافظا...»


تهیه و تدوین: مسافر هندوستان   |   تصاویر: Bangapic

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت 11:49  | 

  قصه ی فناوری و فاصله های خانگی

 به قلم مسافر هندوستان      .

می گویند فناوری قرن جدید فاصله ها را از میان برداشته و انسان ها را به هم نزدیک تر کرده. من اما جور دیگری فکر می کنم. برایش هم دلیل دارم:



چت خانگی من و حسین در آپارتمان


حالا حتماً فضولی تان ورم کرده که ما در چه مورد چت می کردیم؟
به قول ما شیرازی ها: « چرو نمی فرموید تو؟ دم در بده »

راستی نظر شما در مورد رابطه ی فناوری و فاصله ها چیست؟؟


با تشکر از همکاری: سه پایه! ، تدارکات، امپکس، نودال، حراست و مردم خونسرد بنگلور!

از این دست نوشته ها (تصاویر جالب)

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 23:49  | 

  * Some text is missing *

 به قلم مسافر هندوستان      .

چند روزی است دوباره عکس تو تصویر دسکتاپ قلب من است.
دختری خوبی باش، گرمای دستت را بگذار دوباره حس کنم؛
و تیزی ناخن هایت را روی جوش های چرکین پشتم.
از نگاه مرطوب تو گزگزه ام می شود؛ رویم را بپوشان با سایه ی موهای برهنه ات.
پوشه پنهان عکس هایت اینجا به من لبخند می زند،
sms هایت را اما مخابرات قیچی می کند؛ آنگونه که عراقی ها نامه های اسرای ایرانی را:

I  * Some text is missing * You


زیر و روی تقویم (مطلب آرشیوی از ولنتاین ۸۴)  
بدون سانسور (مطلبی بسیار خواندنی از حاشیه روز عشاق)
۲۹ بهمن روز امشاسپندان نه والنتاین ۱۴ فوریه (به قلم لاله اشک)

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 23:0 

  تصویر یک خاطره: بهترین های یک مرد

 به قلم مسافر هندوستان      .


نطق پیش از دستور:
و امروز ۲۳ بهمن تولد آرش است. تصویر یک خاطره از من و برادر جان اینجا است.


  گاهی یک مرد آنقدر تنها و خوشبخت است که بهترین هایش در یک عکس جا می شوند!

تهران - پانا (خبرگزاری کانون دانش آموزان) - دفتر باشگاه حقوق دانش آموز
انوری، مسافر، سهیلا، سعید و برادر جان: آرش

تصویر۲: اصفهان، سی و سه پل، در راه بازگشت از جشنواره نشریات دانش آموزی


پیوندهای دیگر

همه ستون های سفرنامه
سنگر خاطره ها، پرسه در خاک غریب
پست هایی از این دست (تصویر یک خاطره)


پی نوشت: این انوری، به قول شما خارجی ها Best Friend ما است. حالا چرا ما دو تا عادت داریم با فامیل همدیگر را صدا می کنیم، خودمان هم درست نمی دانیم. اما در نسخ آورده اند که خدایان رفاقت Winamp شان روی Repeat بوده و ما چون رفاقت را تا ته رفته ایم، قصه از اول آغاز شده !!

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت 3:1  | 

  ایست فوتبالیست، بی حرکت!!

 به قلم مسافر هندوستان      .

Based on a True Story
All Names
 
are fictional (except those which are real) !!

چند روز پیش "همسایه حسن" قصد اسباب کشی داشت. به همراه "خدا کریم" و "کاپیتان فرید" به کمک او رفتیم. چند ساعتی از ظهر گذشته بود و ما گرسنه بودیم. کاپیتان یک کیلو موز خرید؛ نشستیم کنار خیابان و مشغول خوردن شدیم. ناگهان چند بچه گدا دورمان را گرفتند و با زبان سکوت به ما فهماندند که گرسنه اند. تا به خودمان آمدیم تعدادشان چند برابر شد و بر سر تقسیم موزها از سر و کول هم بالا رفتند. کاپیتان یک کیلو موز دیگر خرید و دوباره بین آنها تقسیم کرد. انگار خود هندی ها هم این همه گدا یکجا ندیده بودند. کار و کسبشان را ول کرده بودند و غافلگیریِ ما را تماشا می کردند. آن روز ما دلمان کباب شد برای این ملت مظلوم و ستمدیده...

روزانه امثال آن هندی های بی گناه را این سو و آنسو، در کوچه و برزن می بینیم که با شیشه نوشابه و پرتقال، کریکت بازی می کنند و عقده هایشان هم با خودشان قد می کشد. ما ایرانی جماعت ولی با کریکت میانه ای نداریم -اگرچه شباهت هایی با "چَلَک ماسه" خودمان دارد.- ما گل کوچیک خودمان را دوست داریم و توپ دوپوسه... (لطفا بر روی پیوند ادامه نوشته کلیک کنید)


ادامه نوشته...

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 17:56  | 

  عاشورا و اینک مشروح اخبار...

 به قلم مسافر هندوستان      .

نطق پیش از دستور:
باور کنید من هر شب چند کیلو شبنوشته در notepad تایپ می کنم اما فرصت نمی کنم آنها را ثبت کنم. گاهی هم نمی دانم کدام را اول ثبت کنم. کلی یادداشت از تاریخ گذشته هم تل انبار شده که شاید بعدها بهانه ای جور شود تا آنها را در بلاگفا ثبت کنم.

باور نکردید!؟ حق دارید... پرونده غیبتم کلفت است!


  • آخرین اخبار حاکی از آن است که آقای فلانی* جرایمش کم و بیش ثابت نشده یا اگر شده تقصیر همدستانش بوده و خلاصه گروهی از آشنایان به خاطر ایران هم شده ۱۵۰۰۰ روپیه (معادل ۳۰۰۰۰۰ تومان) جمع کردند تا ایشان آزاد شود. خیلی از آنها می دانستند شاید آقای فلانی هرگز این پول را به آنها برنگرداند، اما پرنده مجروح همبستگی در این روزها محتاج مرهم اتحاد بود. حالا آسوده تر می توانیم در این سرای گرگان زندگی کنیم چون می دانیم هموطنانی داریم که دست کم برای هم تره خرد می کنند.

  • شایا همسفر مهربان، سال گذشته درباره حضورش در مراسم محرم نوشته بود و ظاهرا عده ای به تندی انتقاد کرده بودند. حالا من می خواهم از عدم حضورم در این مراسم بنویسم و ممکن است دوباره عده ای هرچه دل تنگشان می خواهد بگویند. چه بهتر! وبلاگستان را از بابت همین تمرین های کوچک آزادی و دمکراسی دوست دارم.

...القصه یک هموطن شیرازی ظاهرا ثروتمند همه ساله در بنگلور مراسم ظهر عاشورا به صرف نهار را برگزار می کند. احتمالا از میان ایرانیان غالبا مرفه بنگلور کمتر کسی به خاطر چلو و قیمه به این مراسم می رود. بسیاری به خاطر اعتقاداتشان، عده ای به خاطر دیدار دوستان ایرانی و عده ای هم به خاطر اینکه بوی خون با بوی مشروب فرق دارد و در زندگی شان تنوع ایجاد می کند گرد هم جمع می شوند و بر سر و سینه خود می کوبند.
مسجد شیعیان بنگلور هر ساله میزبان مسلمانانی است که کودکان خردسالشان هنوز قمه بر فرق خود می زنند و جوانانشان هنوز زنجیرهای خاردار بر پشت می کوبند تا من و شما یادمان نرود که یزیدیان آدم های نامردی بودند! نمی دانم چرا این خون هایی که عاشوراییان به زمین می ریزند مرا بیشتر به یاد جنایت های دشمنان حسین می اندازد تا آنچه حسین به خاطرش ایستادگی کرد.


  • شنیدم آقای فلانی* هم در این مراسم زنجیرهای محکمی به خودش زده. امیدوارم امام حسین سفارش کند تا خدا توبه های همه ما را بپذیرد و به Main Road مستقیم هدایتمان کند. راستی خدا مگر همین نزدیکی ها نبود؟ به قول سهراب لای شب بو ها... یا به قول خودش نزدیک تر از رگ گردن؟! پس آن دوازده و اندی واسطه که ما دخیل به آنها می بندیم، نکند راه مان را به جای میانبر، دوره کنند ؟؟؟!!!

* نوشته های پیشین پیرامون آقای فلانی:  روز چهارشنبه من  |   ما ایرانی ها


راستی هیچ شده به جرم "فوتبال بازی در کوچه" شما را بازداشت کنند ؟! خوب اگر فکر می کنید خنده دار است، بهتر است نیش تان را ببندید و منتظر مطلب بعدی باشید تا باورتان شود :

!! Everything is Possible in fcuking India

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 12:15  | 

  سفرنامه چیست ؟!

 به قلم مسافر هندوستان      .

سفر دو شق دارد: آنجا که ترکش می گویی و موطنش خوانند، آنجا که واردش می شوی و غربتش گویند!

سفرنامه اما چنانچه آورده اند می بایست به شق دوم یا همان مقصد سفر بپردازد. سفرنامه الکترونیک ما ولی هنوز اسیر بغض های خانگی است. از باب اول سفر انگار هنوز عبور نکرده. این واماندگی، وبگردانی را که به هوای داستان های سفری واژه سفرنامه را در گوگل جستجو می کنند و نشانی ناکجا آباد ما را در برگ نخست می یابند، گهگاه دچار سو ءظن می کند. گاه به مسافر هندوستان و گاه به عمو گوگل! آنها که واژه الکترونیک را جستجو می کنند، دیگر بماند که فحش هایشان نصیب ما می شود یا موتور جستجوگر هوشمند! ما در متا تگ های کد قالب اصلا واژه الکترونیک نگذاشته ایم. این عمو گوگل یا بیمار است یا ما را با کس دیگری عوضی گرفته!

به هر روی آن روزی که ما "سوغات هند" همشهری مسافر محمد حسین بهرامیان را خواندیم و دیدیم این دلاور با یک مشت دکمه، قدری فضای وب و سر سوزن ذوقی چه اثر جاودانی در باب سرزمین -به قول خودش- فیل ها و فلفل ها خلق کرده، فهمیدیم اصلا سفرنامه یعنی چه؛ آن وقت بود که از عنوان وب نوشتمان و آن گم گشتگانی که عمو گوگل نادان آنها را بر در این خانه فرستاده، رسما خجالت کشیدیم!!


این نوشته ها در راه اند: ناندی هیلز: آنجا که پیاده رو تمام می شود!  |  عکس هفته: فرق آدما

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 10:0  | 

  ما ایرانی ها

 به قلم مسافر هندوستان      .

این روزها در بنگلور من تنها ایرانی نیستم که ملیتم را پنهان می کنم. این مسئله ی ارتکاب جرم توسط یک خارجی هم چه اینجا و چه جاهای دیگر دنیا چیز تازه ای نیست. اما دولت ها و سفارت هایشان در کشورهای مختلف در اینگونه موارد تدابیری می اندیشند تا آبروی یک مملکت به خاطر ندانم کاری یک نفر به باد نرود. مثلا دوستی می گفت همسایه ایرلندی تباری داشته که سال گذشته مرتکب دزدی شده و سفارت ایرلند پس از دستگیری این فرد و پیش از درج اخبار، مجرم را به زادگاه خود باز گردانده و از انتشار اخبار دستگیری وی زیر نام آن کشور جلوگیری کرده. ما ایرانی های بیچاره اما هنگامی که با کنسول ایران تماس گرفتیم، ایشان مرحمت فرمودند و اینطور راهنمایی کردند: "خودتان ودیعه بگذارید، تا فعلا آزاد شود!!"

این هندی های - به قول آرام جان - گاگول برایشان چه اهمیتی دارد که مثلاْ عرب ها عکسی را که Times of India از فلانی چاپ کرده در مبایلشان زده اند و ما ایرانی ها را مسخره می کنند. به گمانم آنها که مخصوصاْ در Vijay Times کلمه Iranian را هم داخل تیتر چپانده بودند، یادشان رفته هنوز خط لوله گازشان روی هوا است!
محمد حسن، همسایه و هم بغض طبقه پایین که در حال تغییر مکان بود و حالا با این نگاه های عاقل اندر سفیه همسایگان به ما ایرانی ها برای رفتن از این محله روزشماری می کند، دیروز حق آن مدیر رستوران را کف دستش گذاشت که شما تمام صفحه حوادث را که هر روز پر از دزدهای هندی است ول کرده اید و پیراهن عثمان را چسبیده اید!

به هر روی هنگامی که نوشته "روز چهارشنبه من" را ثبت کردم، بهتر بود این تصویر را که دو سال است با افتخار بر در آپارتمانمان چسبانده ام را بیاورم تا از بروز سو ء تفاهم پیرامون حس وطن خواهی مسافر هندوستان جلوگیری شود: 

 
ایران، مهد تمدن

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 0:27  | 

  روز چهارشنبه من

 به قلم مسافر هندوستان      .

  • در یک صبح زیبای هندی از خانه بیرون آمدم و به کتابخانه کالج رفتم. روزمرگی را ورق می زدم که کریشنا در حالی که نیشش تا بنا گوش باز بود مرا از خودم بیرون کشید و پرسید: «می دانی فلانی این روزها کجا است؟» گفتم: «شنیده ام چند روزی است به سفر رفته.» روزنامه Times of India را مقابلم گذاشت و گفت بخوان اینجا را:  Iranian...  من: ...Oh My God ... No man...

 این آغاز روز چهار شنبه من بود، اما داستان این روز دل انگیز همین جا تمام نمی شود:

  • بعد از ظهر به تماشای فیلم ترسناکی نشستیم که بر پایه یک داستان واقعی ساخته شده بود. پدر خانواده نیمه شب اسلحه اش را بر می دارد و همسر و کودکان خردسالش را به طرز فجیعی به قتل می رساند! ... به نیمه های فیلم که رسیدیم کریشنا بچه ننه بازی در آورد و گفت من می ترسم؛ بقیه اش را بعد ببینیم!! [خدا عمرش بدهد]
  • سر شب به رستوران محل رفتیم. صاحب رستوران طبق معمول مراسم استقبال رسمی و ادای احترام را به جا آورد و اما چندی نگذشت که از موضع قدرت بادی در گردن انداخت و گفت: «این فلانی، سر دسته ایرانی گلدماین شما هم که دستگیر شد!!» ما هم خودمان را زدیم به کوچه علی چپ و بیچاره هرچه نشانی داد ما فلانی را به جا نیاوردیم. حالا چه جوری به این هندی های غالباْ نفهم حالی کنیم که گلدماین ربطی به دستگیری این آقا ندارد. کسی نمی داند که من هرگز از ایرانی بودنم اینقدر خجالت نکشیده بودم.
  • آخر شب با حسین همسفر و هم سقف تمام این روزها به منزل مزدک رفتیم. از آنجا که مزدک در محله ی از ما بهتران سکونت دارد، کابل تلوزیونش کانال های بیشتری می گیرد. آن شب قرار بود فیلم مستندی از اعدام عاطفه دختر ایرانی در شبکه استرالیا پخش شود. داستان محکومیت عاطفه که در سال ۲۰۰۴ مورد تجاوز مردی میانسال قرار گرفته بود مو بر تن آدم سیخ می کرد.

شاعر در اینگونه مواقع می گوید:

الف - دیگه حالی به آدم می مونه؟ نه والا ... میمونه نه بلا...
ب   - سپلشت آید و زن زاید و مهمان عزیزم برسد...
ج    - به خودم هی زدم از اینجا برو، اما موش خورده شناسنامه من ... عصر چهارشنبه من...
د    - هر سه مورد!

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 17:34  | 

  دلخوشی های بزرگ

 به قلم مسافر هندوستان      .

من میان دود و ترانه و قهقهه مستانه میهمانان در خود فرو رفته بودم،
هنگامی که به حرف های دیشب ات می اندیشیدم...
هنگامی که به تو می اندیشیدم...
هنگامی که هنوز باور نداشتم اندیشیدن به تو برای همیشه یک قدغن بزرگ خواهد بود!!


پی نوشت :

...و من این پست را چه اندازه دوست می دارم. من نوشتن را بلد نیستم، اما دوست می دارم. کریشنا همکلاس هندی می پرسد: "? What happened" نمی داند که من امروز حوصله حرف زدن با هیچکس را ندارم. حوصله نوشتن دارم؛ هزار صفحه، ده هزار صفحه؛ از تو، از حالم، از حرف هایی که حوصله گفتن شان را ندارم. از حرف هایی که کسی را برای شنیدن شان ندارم...

انگار حالا بهترم. شاید چون یک جوان ایرانی مدیریت بوفه کالج را به عهده گرفته! شاید چون دیگر از غذای تند خبری نیست! آری حالم بهتر است. نه از این بابت که بی تفاوت از کنارم گذشتی؛ شاید به این خاطر که استاد گرافیک کامپیوتری لهجه انگلیسی اش از استاد مهندسی نرم افزار بهتر است! شاید به این خاطر که نیم ساعت دیگر کلاس تمام می شود. آن وقت دست کم می شود این بغض ها را در بلاگفا ثبت موقت کرد. آن وقت می شود سوار موتور شد و گاز داد؛ سگ های ولگرد را ترساند و به آنها خندید! چه دلخوشی های بزرگی و چه دلهای کوچکی...

آری انگار بهترم، شاید چون نوشتن را دوست دارم!

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 18:24  |