تبليغاتX
سفرنامه الکترونیک

 

سفرنامه الکترونیک، خاطرات مسافری آشنا بر بال الکترون های بی پروا

  همین خانه ی عاریتی

 به قلم مسافر هندوستان      .

زمانی می گفتند آدم که عاشق شد پا روی دنیا می گذارد...
امروز اما دیگر دریافته ام که برای رسیدن به عشق در دنیای امروز اتفاقا باید هوای دنیا خانم رو بدجوری داشته باشی، تا اون هم هوای تو رو داشته باشه: پول پول پول...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

با پایان یافتن فصل سرد امتحانات دانشجویان خونگرم و خونسرد ایرانی و غیر ایرانی یک یه یک بدرود می گویند و به دیار خاطره هایشان باز می گردند. مسافر هندوستان اما تا اطلاع ثانوی همین خانه ی عاریتی را با پلکان های دیرآشنایش به سلاخ خانه ی پدری ترجیح می دهد!!

گویا که هنوز عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد... کسی همواره از دوردست فریاد می زند:


« ای مسافر روزان پرخاطره، از خانه حذر کن!
                       آنجا که شهر عشق می خوانندش،
                دریغا که عشق را کنار تیرک راهبند، تازیانه می زنند...

و آن هنگام که همه به استقبالت صف کشیده اند...
      جز لبخند های اجباری و سرزنش هایی
                         که در پس و پیش تو جاری است؛
                                                 چیزی نخواهی یافت!

چمدان سوغاتی هایت را
          به سپاس از کدامین ندای همدردی
                                           اینگونه پر کرده ای ؟

ای در وطن خویش غریب،
       ای ساده تر از شب پره ها،

در این بن بست کج و پیچ سرما
                       سرپناهی طلب مکن!
                            
نشانی خانه دوست را بی خبران دزدیده اند؛
                                      ز یاران چشم یاری را فرو بند...

که روزگار غریبی است نازنین! روزگار غریبی است...»

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 1:8  | 

  قصه نوروز

 به قلم مسافر هندوستان      .

برای من نوروز یک دلهره خوبی دارد. یک تپش قلب آشنا... هر جای دنیا که باشم دمدم های عید دلم شور ور می دارد. این حس را دوست دارم. مثل وقتی است که خرید عید عقب افتاده یا خانه تکانی عید مانده برای روزهای آخر... نمی دانم ریشه در چه دارد، هرچه هست دوستش دارم.

به مناسبت های ایرانی که نزدیک می شویم، خبر برگزاری گردهمایی ایرانیان مقیم بنگلور میان دانشجویان خوش نشین زیاد رد و بدل می شود. سال گذشته به این جشن که به Persian Night معروف است رفتیم و خیلی بهمون خوش گذشت. آخه فریدون مشیری میگه:

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار...  
(از اینجا به بعد آهنگ پس زمینه داریم...)

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
نرم نرمک می رسد اینک بهار... خوش به حال روزگار...

 
...لباس هامو رو سریع اتو زدم، سر و کله رو صفا دادم و پریدم پشت موتور تا برم دنبال آریا و سر راه لبی تر کنیم و شیشه غم را به سنگ بکوبیم، مبادا هفت رنگش هفتاد رنگ شود.

[جهت مشاهده ادامه ماجرا بر روی پیوند ادامه نوشته کلیک کنید.]


ادامه نوشته...

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت 20:26  | 

  * Some text is missing *

 به قلم مسافر هندوستان      .

چند روزی است دوباره عکس تو تصویر دسکتاپ قلب من است.
دختری خوبی باش، گرمای دستت را بگذار دوباره حس کنم؛
و تیزی ناخن هایت را روی جوش های چرکین پشتم.
از نگاه مرطوب تو گزگزه ام می شود؛ رویم را بپوشان با سایه ی موهای برهنه ات.
پوشه پنهان عکس هایت اینجا به من لبخند می زند،
sms هایت را اما مخابرات قیچی می کند؛ آنگونه که عراقی ها نامه های اسرای ایرانی را:

I  * Some text is missing * You


زیر و روی تقویم (مطلب آرشیوی از ولنتاین ۸۴)  
بدون سانسور (مطلبی بسیار خواندنی از حاشیه روز عشاق)
۲۹ بهمن روز امشاسپندان نه والنتاین ۱۴ فوریه (به قلم لاله اشک)

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 23:0 

  ایست فوتبالیست، بی حرکت!!

 به قلم مسافر هندوستان      .

Based on a True Story
All Names
 
are fictional (except those which are real) !!

چند روز پیش "همسایه حسن" قصد اسباب کشی داشت. به همراه "خدا کریم" و "کاپیتان فرید" به کمک او رفتیم. چند ساعتی از ظهر گذشته بود و ما گرسنه بودیم. کاپیتان یک کیلو موز خرید؛ نشستیم کنار خیابان و مشغول خوردن شدیم. ناگهان چند بچه گدا دورمان را گرفتند و با زبان سکوت به ما فهماندند که گرسنه اند. تا به خودمان آمدیم تعدادشان چند برابر شد و بر سر تقسیم موزها از سر و کول هم بالا رفتند. کاپیتان یک کیلو موز دیگر خرید و دوباره بین آنها تقسیم کرد. انگار خود هندی ها هم این همه گدا یکجا ندیده بودند. کار و کسبشان را ول کرده بودند و غافلگیریِ ما را تماشا می کردند. آن روز ما دلمان کباب شد برای این ملت مظلوم و ستمدیده...

روزانه امثال آن هندی های بی گناه را این سو و آنسو، در کوچه و برزن می بینیم که با شیشه نوشابه و پرتقال، کریکت بازی می کنند و عقده هایشان هم با خودشان قد می کشد. ما ایرانی جماعت ولی با کریکت میانه ای نداریم -اگرچه شباهت هایی با "چَلَک ماسه" خودمان دارد.- ما گل کوچیک خودمان را دوست داریم و توپ دوپوسه... (لطفا بر روی پیوند ادامه نوشته کلیک کنید)


ادامه نوشته...

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 17:56  | 

  سفرنامه چیست ؟!

 به قلم مسافر هندوستان      .

سفر دو شق دارد: آنجا که ترکش می گویی و موطنش خوانند، آنجا که واردش می شوی و غربتش گویند!

سفرنامه اما چنانچه آورده اند می بایست به شق دوم یا همان مقصد سفر بپردازد. سفرنامه الکترونیک ما ولی هنوز اسیر بغض های خانگی است. از باب اول سفر انگار هنوز عبور نکرده. این واماندگی، وبگردانی را که به هوای داستان های سفری واژه سفرنامه را در گوگل جستجو می کنند و نشانی ناکجا آباد ما را در برگ نخست می یابند، گهگاه دچار سو ءظن می کند. گاه به مسافر هندوستان و گاه به عمو گوگل! آنها که واژه الکترونیک را جستجو می کنند، دیگر بماند که فحش هایشان نصیب ما می شود یا موتور جستجوگر هوشمند! ما در متا تگ های کد قالب اصلا واژه الکترونیک نگذاشته ایم. این عمو گوگل یا بیمار است یا ما را با کس دیگری عوضی گرفته!

به هر روی آن روزی که ما "سوغات هند" همشهری مسافر محمد حسین بهرامیان را خواندیم و دیدیم این دلاور با یک مشت دکمه، قدری فضای وب و سر سوزن ذوقی چه اثر جاودانی در باب سرزمین -به قول خودش- فیل ها و فلفل ها خلق کرده، فهمیدیم اصلا سفرنامه یعنی چه؛ آن وقت بود که از عنوان وب نوشتمان و آن گم گشتگانی که عمو گوگل نادان آنها را بر در این خانه فرستاده، رسما خجالت کشیدیم!!


این نوشته ها در راه اند: ناندی هیلز: آنجا که پیاده رو تمام می شود!  |  عکس هفته: فرق آدما

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 10:0  | 

  ما ایرانی ها

 به قلم مسافر هندوستان      .

این روزها در بنگلور من تنها ایرانی نیستم که ملیتم را پنهان می کنم. این مسئله ی ارتکاب جرم توسط یک خارجی هم چه اینجا و چه جاهای دیگر دنیا چیز تازه ای نیست. اما دولت ها و سفارت هایشان در کشورهای مختلف در اینگونه موارد تدابیری می اندیشند تا آبروی یک مملکت به خاطر ندانم کاری یک نفر به باد نرود. مثلا دوستی می گفت همسایه ایرلندی تباری داشته که سال گذشته مرتکب دزدی شده و سفارت ایرلند پس از دستگیری این فرد و پیش از درج اخبار، مجرم را به زادگاه خود باز گردانده و از انتشار اخبار دستگیری وی زیر نام آن کشور جلوگیری کرده. ما ایرانی های بیچاره اما هنگامی که با کنسول ایران تماس گرفتیم، ایشان مرحمت فرمودند و اینطور راهنمایی کردند: "خودتان ودیعه بگذارید، تا فعلا آزاد شود!!"

این هندی های - به قول آرام جان - گاگول برایشان چه اهمیتی دارد که مثلاْ عرب ها عکسی را که Times of India از فلانی چاپ کرده در مبایلشان زده اند و ما ایرانی ها را مسخره می کنند. به گمانم آنها که مخصوصاْ در Vijay Times کلمه Iranian را هم داخل تیتر چپانده بودند، یادشان رفته هنوز خط لوله گازشان روی هوا است!
محمد حسن، همسایه و هم بغض طبقه پایین که در حال تغییر مکان بود و حالا با این نگاه های عاقل اندر سفیه همسایگان به ما ایرانی ها برای رفتن از این محله روزشماری می کند، دیروز حق آن مدیر رستوران را کف دستش گذاشت که شما تمام صفحه حوادث را که هر روز پر از دزدهای هندی است ول کرده اید و پیراهن عثمان را چسبیده اید!

به هر روی هنگامی که نوشته "روز چهارشنبه من" را ثبت کردم، بهتر بود این تصویر را که دو سال است با افتخار بر در آپارتمانمان چسبانده ام را بیاورم تا از بروز سو ء تفاهم پیرامون حس وطن خواهی مسافر هندوستان جلوگیری شود: 

 
ایران، مهد تمدن

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 0:27  | 

  روز چهارشنبه من

 به قلم مسافر هندوستان      .

  • در یک صبح زیبای هندی از خانه بیرون آمدم و به کتابخانه کالج رفتم. روزمرگی را ورق می زدم که کریشنا در حالی که نیشش تا بنا گوش باز بود مرا از خودم بیرون کشید و پرسید: «می دانی فلانی این روزها کجا است؟» گفتم: «شنیده ام چند روزی است به سفر رفته.» روزنامه Times of India را مقابلم گذاشت و گفت بخوان اینجا را:  Iranian...  من: ...Oh My God ... No man...

 این آغاز روز چهار شنبه من بود، اما داستان این روز دل انگیز همین جا تمام نمی شود:

  • بعد از ظهر به تماشای فیلم ترسناکی نشستیم که بر پایه یک داستان واقعی ساخته شده بود. پدر خانواده نیمه شب اسلحه اش را بر می دارد و همسر و کودکان خردسالش را به طرز فجیعی به قتل می رساند! ... به نیمه های فیلم که رسیدیم کریشنا بچه ننه بازی در آورد و گفت من می ترسم؛ بقیه اش را بعد ببینیم!! [خدا عمرش بدهد]
  • سر شب به رستوران محل رفتیم. صاحب رستوران طبق معمول مراسم استقبال رسمی و ادای احترام را به جا آورد و اما چندی نگذشت که از موضع قدرت بادی در گردن انداخت و گفت: «این فلانی، سر دسته ایرانی گلدماین شما هم که دستگیر شد!!» ما هم خودمان را زدیم به کوچه علی چپ و بیچاره هرچه نشانی داد ما فلانی را به جا نیاوردیم. حالا چه جوری به این هندی های غالباْ نفهم حالی کنیم که گلدماین ربطی به دستگیری این آقا ندارد. کسی نمی داند که من هرگز از ایرانی بودنم اینقدر خجالت نکشیده بودم.
  • آخر شب با حسین همسفر و هم سقف تمام این روزها به منزل مزدک رفتیم. از آنجا که مزدک در محله ی از ما بهتران سکونت دارد، کابل تلوزیونش کانال های بیشتری می گیرد. آن شب قرار بود فیلم مستندی از اعدام عاطفه دختر ایرانی در شبکه استرالیا پخش شود. داستان محکومیت عاطفه که در سال ۲۰۰۴ مورد تجاوز مردی میانسال قرار گرفته بود مو بر تن آدم سیخ می کرد.

شاعر در اینگونه مواقع می گوید:

الف - دیگه حالی به آدم می مونه؟ نه والا ... میمونه نه بلا...
ب   - سپلشت آید و زن زاید و مهمان عزیزم برسد...
ج    - به خودم هی زدم از اینجا برو، اما موش خورده شناسنامه من ... عصر چهارشنبه من...
د    - هر سه مورد!

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 17:34  | 

  دلخوشی های بزرگ

 به قلم مسافر هندوستان      .

من میان دود و ترانه و قهقهه مستانه میهمانان در خود فرو رفته بودم،
هنگامی که به حرف های دیشب ات می اندیشیدم...
هنگامی که به تو می اندیشیدم...
هنگامی که هنوز باور نداشتم اندیشیدن به تو برای همیشه یک قدغن بزرگ خواهد بود!!


پی نوشت :

...و من این پست را چه اندازه دوست می دارم. من نوشتن را بلد نیستم، اما دوست می دارم. کریشنا همکلاس هندی می پرسد: "? What happened" نمی داند که من امروز حوصله حرف زدن با هیچکس را ندارم. حوصله نوشتن دارم؛ هزار صفحه، ده هزار صفحه؛ از تو، از حالم، از حرف هایی که حوصله گفتن شان را ندارم. از حرف هایی که کسی را برای شنیدن شان ندارم...

انگار حالا بهترم. شاید چون یک جوان ایرانی مدیریت بوفه کالج را به عهده گرفته! شاید چون دیگر از غذای تند خبری نیست! آری حالم بهتر است. نه از این بابت که بی تفاوت از کنارم گذشتی؛ شاید به این خاطر که استاد گرافیک کامپیوتری لهجه انگلیسی اش از استاد مهندسی نرم افزار بهتر است! شاید به این خاطر که نیم ساعت دیگر کلاس تمام می شود. آن وقت دست کم می شود این بغض ها را در بلاگفا ثبت موقت کرد. آن وقت می شود سوار موتور شد و گاز داد؛ سگ های ولگرد را ترساند و به آنها خندید! چه دلخوشی های بزرگی و چه دلهای کوچکی...

آری انگار بهترم، شاید چون نوشتن را دوست دارم!

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 18:24  | 

  سفرنامه گوا

 به قلم مسافر هندوستان      .

Hi, Merry Christmas
Where are you from? ...Oh, Iraaaan !?
...Welcome to state of sand and sun.

گوا...، طبیعت سر سبز، سواحل زیبا، زیبایان ساحل نشین، بوی خوب روغن نارگیل، موج سواری،
آفتاب سوزان، خوراک دریایی، صدای آرامش بخش امواج آرام، غروب گرگ و میش،
طلوع رقص نور، زندگی شبانه تا خود سپیده دم...
گوا: آنجا که قدغن مفهومی ندارد!
و یک تعطیلات واقعی...


Breaking News: افشاگری های خواندنی راجو هندوستانی در باب قدغن ها و داستان های دیگر !!



Travelog (شناسه وب نوشت) در فرهنگ واژگان به معنی ارائه کنفرانس یا
سخنرانی تصویری پیرامون... (ادامه)

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  چهارشنبه 13 دی1385ساعت 18:32  | 

  اعتراف نامه در وقت اضافه

 به قلم مسافر هندوستان      .

من این اعتراف نامه را با تاخیر اما در نهایت سلامت، پاکی روان! و به دور از هرگونه شکنجه ی عوامل سرکوب گر، در آرامش اقیانوس هند نوشتم و امضا کردم.۱ اسم من: علیرضا، 24 ساله، متولد شیراز، مسافر هندوستان...

۱- نام کوچکم عربی است... نام کوچکم را دوست نمی دارم. تنها هنگامی که تو اَم آواز می دهی، این نام زیباترین کلام جهان است و آن صدا غمناک ترین آواز استمداد.۲

۲- به سال ۱۳۸۲ بیوگرافی۳ خود را جهت چاپ در نشریه صدف نوشتم. این زمانی بود که کتاب آموزش برنامه نویسی به زبان پایتون را به اتفاق یکی از دوستان منتشر کردیم.

۳- سه سال پیش با سهیلا -یگانه آموزگار عشق و رسوایی- تصمیم گرفتیم به جزیره کیش سفر کنیم. من اما به دروغ به مادرم گفتم با چندی از رفقا می رویم!

۴- در فرودگاه ما را گرفتند و به حراست بردند. من جرأت نداشتم مثل «بهرام رادان» در «آواز قو» داد بزنم: «کدوم مملکت؟!... فتاح... مملکتی که توش عشق جرمه؟!» ... به همین خاطر ما را رها کردند برویم! ۴

۵- شش ماه پیش با اعتماد به نفس، دل پر و جیب خالی به خواستگاری سهیلا رفتم (به قول ری را خاستگاری سنتی)؛ شخصیتم اما خرد و خاکشیر شد. بنابراین، از پدر سهیلا مقادیر غیر قابل انکاری نفرت دارم. بار دیگری اگر در کار باشد، با جیب پر و دل خالی می روم.

*****

به گمانم این اعترافات زیاد هم آبکی نبود. معلم دینی مان می گفت: «اگر جرم می کنید هم یک جوری باشد که لااقل در جهنم سرتان را بالا بگیرید!» حالا من می گویم اگر اعتراف می کنید، لااقل یک جوری باشد که تا یلدای آینده سرتان را بالا بگیرید!

بگذارید ۵ نفر و اندی را نام ببرم که به دلیل خر کیف شدن بنده تا یلدای آینده از هرگونه اعترافی معافند:

۱- آونگ خاطره ها    ۲- شیوا، فریاد بی صدا   ۳- زهرا   ۴- دلتنگی های کرم دندون  
۴/۲۵- اعترافات لندنی    ۵/۴- خوابگرد   ۷۵/۴- دختر بودن   ۵- سیبیل طلا   ...و  باقی اعترافات

نکته مهم: هرکس این پنج و اندی اثر خواندنی را نخواند یا روز می میرد یا شب!! .... [در این لحظه من رفتم دمپایی بیارم سوسکه در رفت!.... ربطی نداشت ...ها؟! ]

*****

و اما دعوت... فکر نکنم دیگر کسی مانده باشد که من دعوت کنم ...من سر فرصت می گردم ببینم از ما تنبل تر هم در وبلاگستان پیدا می شود. ...آها یادم اومد راجو هندوستانی هنوز اعتراف نکرده، امشب اینجا بود می گفت «من معذوریت دارم و وبلاگم نزد خانواده افشا شده و...» و از این بهانه ها... اگر با زبان خوش وارد بازی شد که هیچ وگرنه مجبور می شوم عکس های گوا را همینجا منتشر کنم تا خودی و نخودی و غیرخودی همه ببینند.

*****

همه نفرین ها واریز شود به حساب باعت و بانی این امر خیر: سلمان

_____________________________________________________________________________

۱- همیشه عاشق برنامه های شهیار قنبری در ماهواره بودم. آخر هر برنامه می گفت: «...در آرامش اقیانوس آرام، من این برنامه را نوشتم و اجرا کردم. اسم من شهیار قنبری»
۲- شاملو، مدایح بی صله
۳- پس اعترافات کودکی و نوجوانی ام را آنجا پیدا کنید.
۴- اگر عکس های کیش به دستم برسد، با شما قسمت می کنم. 

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 4:37  | 

  کارشناسان آناتومی !!

 به قلم مسافر هندوستان      .

رگه های شبکه گسترده راه آهن دم به دم جاده را قطع می کرد و راننده تابلوی پستان مانند سرعتگیر را گهگاه در تاریکی شب گم می کرد. 

گوا اما، کارشناسان آناتومی خبره ای دارد!!

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 3:0  | 

  مامور 007 در کازینو رویال

 به قلم مسافر هندوستان      .

- چند روز پیش پیراهنی چشمم را گرفت، با جیب پر برای خریدنش باز آمدیم. فروشگاه نادان اما ساعت ۹ بسته بود. از پشت شیشه هرچه ریش گرو گذاشتیم، در را باز نکرد! ...پرسه های بیهوده... پله ها ما را به طبقه های بالاتر کشاند -

...ساعت ۱۰ شب به وقت سینما PVR، مامور دو صفر هفت اسلحه اش را برای هنرنمایی در سانس آخر پر می کند. سینمایی با ۱۱ سالن در طبقه چهارم مجتمع تجاری Forum واقع در ناحیه Kormangla بنگلور.  

سالن Europa جنب باجه بستنی؛ با صندلی هایی که بیشتر به مبلمان لوکس لابی یک هتل پنج ستاره شبیه است تا صندلی های تاشوی سینما سعدی!

...: Please test a scoop, from this flavor. It's new and so tasty.۱

نخستین ایفای نقش Daniel Clarg در آخرین بخش از مجموعه های جیمز باند: "Casino Royale"

...: Please deposit your helmet in the counter on fourth floor.۲

ردیف C، صندلی ۱۶ و ۱۷. تیتراژی دیدنی در بردارنده نشان هایی از پیک، خشت، گشنیز و دل، آمیخته با خون و پیکان های بُرنده! 

چهره ای آرام و سرد،
چشمانی نافذ،
و قلبی که در دام سرسپرده زیباروی مافیا اسیر است!

... و لب هایی تشنه برای بوسه ای نیرو بخش که برنده قمار ۱۵۰ میلیون دلاری کازینو رویال را رقم می زند.

دست آخر هم یک صدای Dolby حقیقی که شما را به عمق حادثه می برد: "My name is Bond! James Bond"

__________________________________________

۱- بستنی فروش: لطفا یک قاشق از این طعم امتحان کنید. جدید و خوشمزه است.
۲- باجه فروش بلیط: لطفا کلاه کاسکت خود را به باجه طبقه چهار بسپارید.


پی نوشت:

۱- امشب دریافتم آسان می شود بدبیاری ها را به خاطراتی خوش بدل کرد.
۲-دیگه ساعت ۵ صبح شده، حسین آماده شده، محسن هم از خواب بیدار شده. داریم میریم ناندی هیلز. تا ظهر برمی گردیم. عکس ها و داستان قلعه Nandi Hills واقع در ۵۵ کیلومتری بنگلور را بعدا با شما قسمت می کنم.
۳- ...و فردا عصر راهی سواحل گوا خواهیم شد.


مسافر هندوستان
پنجشنبه ۵ بامداد
۲۱ دسامبر ۲۰۰۶
بنگلور

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  جمعه 1 دی1385ساعت 11:37  | 

  از پشت تلفن!!

 به قلم مسافر هندوستان      .

مامان با من مهربان است، از پشت تلفن!

پشت تلفن بابا خودخوری نمی کند؛
بابا با من حرف می زند،
پشت تلفن!

من همه شما را دوست دارم،
از پشت تلفن!

و به شما می اندیشم، از پشت تلفن!

همه دوست داشتی و مهربان هستند،
از پشت تلفن!

من دیگر به خانه باز نمی گردم!
چون همه شما را دوست دارم، از پشت تلفن!!

 

مسافر هندوستان
بنگلور
3 دسامبر 2006


الهام سبک از شل سیلور استاین

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 23:26  | 

  تصمیم صغری!

 به قلم مسافر هندوستان      .

اين دفعه اول و آخر که به ايران رفتيم (چهار ماه پیش رو میگم)، با استقبال غير منتظره اي مواجه شديم. در اين ميان، ضربات ددمنشانه و متلاشي کننده اي که همه بوي محبت و We Love you و We miss you و We will rock you و We will f..ck you و... مي داد، به روحيه نرم و نازک ما وارد شد و در خلال اين درگيري ها قلم باريک تر از گردن ما شکست و ما ديگر دستمان به قلم نرفت که نرفت. دست آخر با خودِ تنها و در به درمان عهد بستيم که «دستمان قلم شود اگر ديگر آن طرف ها پيدايمان شود.»

خیلی ها در این مدت به وب نوشت متروک سفرنامه الکترونیک سر زدند و سوغاتی ها فرستادند و هم دردی ها کردند و تشویق ها نمودند تا بلکه ما نشیمنگاه فراخِ شیرازی مان را به هم درکشیم و اثری، نشانی، پست سفیدی، چیزی از خودمان در کنیم و اعلام موجودیت نماییم. جز شرمندگی، چیزی برایم نمانده که ادا کنم. چه کنم که هر گاه تصمیم صغری گرفتم تا نوشتن را از سر بگیرم بغزی گلویم را فشرد و ناگفته هایم همه بوی ماتم گرفت. دوست نداشتم شب نوشته هایم به جای طنز گزنده، سراپا آهنگ گلایه و افسردگی به خود بگیرد:

برای گفتنِ من شعر هم به گِل مانده
نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا
به پیش درد عظیم دلم خجل مانده

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرمِ به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست...*


مسافر هندوستان
بنگلور
26 نوامبر 2006


 *: ترانه سرا: اردلان سرفراز     صدا: داریوش       پیوند به متن کامل ترانه

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت 11:46  | 

  بامداد خمار

 به قلم مسافر هندوستان      .

بامدادِ خمار از خواب برخواستم!
سراسیمه به دنبال question paper آزمون بعدی می گشتم! امتحانات اما تمام شده بود، راضی بودم. روغن موتور را عوض کردم و دگرباره به دکان اینترنت باز گشتم چون صدایی در ذهنم زنگ می زد، انگار کارهای ناتمامی داشتم:
کار از نوشته سر رفتن، کار سرک کشیدن به خانه دیروز... کار دوباره خواندن یک نوشته، یا چند یادداشت پوسیده...

و کار گردگیری یک چمدان خاطره ...

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  جمعه 24 آذر1385ساعت 14:25  | 

  خوب، بد، زشت!

 به قلم مسافر هندوستان      .

خبر خوب: ما آن خط اینترنت Tata Indicom را رها کردیم به حال نزار خودش و یک خط جدید گرفتیم!

خبر بد: ما این روزها درگیر کارهای تمدید ویزای تحصیلی، خرید موتور، امتحانات میان ترم اول، دریافت گواهی نامه و کاغذ بازی های دیگر هستیم.

خبر زشت: ما در نوشته بعد در مورد مراحل و مدارک لازم جهت تمدید ویزا خواهیم نوشت. شاید برای برخی از دانش جویان و متقاضیان ادامه تحصیل در هند مفید واقع شود.

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 19:23  | 

  بازگشت به بنگلور 1

 به قلم مسافر هندوستان      .

« مفهوم یادداشت پیشین رو شاید کسی نفهمه. همین جوری بهتره. گاهی بد نیست آدم برای دل خودش بنویسه. »

باید با همه شما یاران وب نویس دگرباره آشتی کنم. دلم برای حضور مجازیتان بدجوری تنگ شده.

فردا سه شنبه روز استقلال هند است. چند روزی است بسیاری از فروشگاه ها تا ۵۰ ... ۶۰ درصد تخفیف دارند. ما دیروز یک یخچال و دو تخته فرش با قیمت های خیلی خوبی خریدیم.

اینترنت خانه قطع است، برای پرداخت بدهی به دفتر سابق رفتیم. گفتند باید به دفتر دیگری بروید که یک ساعت و نیم با اینجا فاصله دارد. امان از شهرهای بزرگ!

خلاصه فردا اگر این دکان اینترنت باز بود حتما به دوستان وبلاگ نویس سری می زنم.

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 0:17  | 

  خیلی خوب ... خیلی بد

 به قلم مسافر هندوستان      .

انگاشتیم تا وصال راهی نمانده،
گفتیم نان،
گفتند برحذر باش؛ آنان که نان دهند، دندان بگیرند!
خودمان هم نفهمیدیم از ترس نان بود یا دندان،
همسفر عشق شدیم و انگار مرد سفر نبودیم.
در جدال دیرینه و بی پایان عقل و احساس واماندیم،
و دریافتیم عشق نه از جنس ازدواج است که یکی را بر دل و دیگری را بر مُهر و سند و امضا می نگارند.
دو ماه تمام در سفرنامه هیچ ننوشتیم، که دستانمان زانوی حسرت در بر داشت.

فردا، سه شنبه ۱۷ مرداد ۸۵ بر می گردیم به سرزمین پرماجرای هند،
واقعیت اما با روایت بالیوود از عشق تفاوت داشت.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

«خیلی خوب... زودتر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد،
خیلی زود!
اگر هیچ کس به تو نگفته باشد، حالا دیگر باید بدانی
که خیلی خوب، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد.»

شل سیلوراستاین

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 19:22  | 

  کوچه

 به قلم مسافر هندوستان      .

بازگشت غیر دائمی به ریشه های جا مانده در خانه پدری،
آگهی رفتن دائمی همسایگان قدیمی، بر دیوار کوچه،
آفتاب جِنگ شهر من بر شیروانی های آشنا،
و عابران خسته با زمزمه هایی به زبان مادری...
این رفتن ها و آمدن ها شعر کوچه را در اندیشه ام زنده می کنند:

میون این همه کوچه که به هم پیوسته، کوچه قدیمی ما کوچه بن بسته...

و زاویه های خانه حرف می زنند؛
بابا اما ساکت است.
شکر پلو مادر بزرگ خوردن دارد...
اشک هایم را پنهان می کنم؛
حال غریبی دارم: واماندنِ میان خنده و گریه...
و سایه ناباوری که بر وجود به ظاهر آرامم سنگینی می کند.

 شیراز - خرداد ۸۵

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 13:41  | 

  این روزها...

 به قلم مسافر هندوستان      .

امروز که سه شنبه باشد، به خواست خدا ما جمعه شیرازیم. همان خدایی که در غربت اگر پشت ما نبود براستی تنها بودیم. حالا دیگر امتحانات ترم دوم را هم پشت سر گذاشته ایم. وب نوشت سفرنامه الکترونیک مدتی است آن رونقی که دلم می خواهد، ندارد. دلم اما پر از شب نوشته ها، تصاویر جالب و خاطرات ناگفته ای است که نمی دانم در کدامین فرصت برایتان بازگو کنم.

یادداشت ها، نظرات دلگرم کننده و محبت های شما را از یاد نمی برم. از اینکه فرصت نشد جبران کنم پوزش می خواهم و سعی می کنم در ایران به وب نوشت شما سر بزنم.

این روزها به این فکر می کنم که ما آدم ها در هر دوره چه آرزوهایی داریم و برای چه چیزهایی خدا خدا می کنیم. سال بعد به آنچه پشت سر گذاشته ایم لبخندی می زنیم و آن وقت برای چیزهای جدیدی خدا خدا می کنیم.

این روزها من چمدانم را زیاد وزن می کنم. سال قبل هم این روزها همین کار را می کردم. اما سال گذشته با دغدغه های دیگر و امسال در راه بازگشت با افکار و اندیشه های دیگر.

این روزها فرصتی است برای مرور تجربه هایی که یک سال زندگی دانشجویی در هند برایمان به ارمغان آورد. تجربه هایی که از هر دانش پربهاترند.

این روزها فرصتی است برای گشت و گذار در بنگلوری که از روی پشت بام زیبا به نظر می رسید.

...و این روزها فرصتی است برای لبخند زدن به دغدغه هایی که دیروز داشتیم، ...فرصتی برای سپاسگذاری از دیروز و دانستن این نکته که فرداها در دست ماست اگر امروز را دریابیم.

وقتی یادم می آید سال گذشته همین روزها چه آرزوهایی داشتیم، چه برنامه هایی در سر می پروراندیم و چه ترس ها و نگرانی هایی در دلمان بود، کمی خیالم از بابت فرداها راحت می شود. چون با خودم می گویم تو از این مرحله عبور کردی. آنچه دیروز نگرانش بودی، امروز در دست داری. پس هر آنچه امروز از مواجهه با آن بیم داری، به فردای تو بدل می شود.

و من این روزها می دانم که یک نفس بیشتر فاصله مون نیست!

پیوند ماندگار   |   نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 20:36  |