|
به قلم مسافر هندوستان . |
|
گر از این منزل غربت به سوی خانه روم / دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم / نذر کردم که هم از راه به میخانه روم تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک / بر در صومعه با بربط و پیمانه روم آشنایان ره عشق گرم خون بخورند / ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار / تا به کی از پی کام دل دیوانه روم ... متن کامل غزل با نستعلیق و تذهیب با سپاس از همکاری حافظ شیرازی
یلدای شاد و بیداری برای شما آرزو می کنم.
باز هم از سفرنامه: بازگشت به یلدای ماندگار ۸۳ |
|
پیوند ماندگار | نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 23:0 |
|
مسافر - نادر نادرپور ~> (سفرچامه ها) به قلم مسافر هندوستان . |
|
شاعران، از خانه نشین و غربت نشین و نیمکت نشین و همه و همه بیشک حکایت سفر در چامه هاشان یافتنی و هم خواندنی است. ستون "سفر چامه ها" هر هفته نگاهی دارد به نقطه نظر شاعران در باب سفر...
سفرچامه این هفته...
عاقبت از سرزمین گمشده خویش ..... ۱ بینمت ای سالخورده مرد مسافر!
۱- جهت خواندن شعر کامل بر روی پیوند "ادامه نوشته" بفشارید. ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ وب سایت نادر نادر پور | برای فردا: زندگی نامه شاعر | آوای آزاد: تمام دفترهای شعر نادرپور ادامه نوشته... |
|
پیوند ماندگار | نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 12:37 | |
|
سفرچامه (سهراب: قارچ های غربت) به قلم مسافر هندوستان . |
|
من اینجا گریه اگر می کنم به حال زار مام وطن گریه می کنم که صبورانه بار فراغ فرزندانش را به دوش می کشد و دم نمی زند. کرور کرور جوانه های نوخاسته ای که نسیم غربت از ساقۀ مادر چون جدا کردشان ریشۀ کنهسال اگرچه رنجید، رنج زمستان به امید بهار سر کرد و گلایه ای بر نیاورد. من اگر دلنازک شده ام و به تلنگری اشک هایم فرو می غلتد؛ من به حال خود نمی گریم که سهراب می گفت: ...زندگی رسم خوشایندی است. زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ، پرشی دارد اندازه عشق. زندگی چیزی نیست که لب تاقچه عادت از یاد من و تو برود. ...زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد. زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد. زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست... ...زندگی شستن یک بشقاب است. زندگی یافتن سکۀ دهشاهی در جوی خیابان است. زندگی «مجذور» آینه است. زندگی گل به «توان» ابدیت، زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما، زندگی هندسه ساده و یکسان نفس هاست. هر کجا هستم، باشم، آسمان مال من است. پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است. چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟ |
|
پیوند ماندگار | نوشته شده در سه شنبه 6 دی1384ساعت 12:1 | |
|
به قلم مسافر هندوستان . |
|
هر ماه تنها یک شب مجال دیدار با تو دارم. امشب شب دیدار است؛ شب موعود است. امشب قرص ماه کامل است. هرکجا باشم، باشم؛ مهتاب مال من است. امشب، شب مهتاب است... امشب شب من است؛ شب توست. شب دیدار من با ماه روی توست. امشب شب مهتاب است؛ من حبیبم همین نزدیکی هاست... و از لابلای ابرهای بی رحم، گاه گاهی رخ می نماید و نقشش بر روی دریاچه گاه گاهی می رقصد. ...و من نظاره گر رقص ها و کرشمه ها تا ماه دیگر، هنوز و همواره منتظر می مانم. برای تو |
|
پیوند ماندگار | نوشته شده در شنبه 30 مهر1384ساعت 14:0 | |
|
سفرچامه (2): ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت، رفت... به قلم مسافر هندوستان . |
|
در قفسه کتاب میزبان دو اثر می درخشید: کلیات سعدی و دیوان حافظ. خانه و محله ساکت بود. دانیال به خانه یکی از دوستانش رفته بود و اینترنت زیر دست حسین بی وقفه نرم افزار می ریخت. گلستان را باز کردم و بلند بلند شروع کردم به خواندن: به چه کار آیدت ز گل طبقی از گلستان من ببر ورقی گل همین پنج روز و شش باشد وین گلستان همیشه خوش باشد آنگاه نیت کردم و از دیوان خواجه فالی گرفتم و حافظ مثل همیشه از حال دل باخبر، فرمود: گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت، رفت ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت، رفت برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت، سوخت جور شاه کامران گر بر گدایی رفت، رفت در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت، رفت عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار گر ملالی بود، بود و گر خطایی رفت، رفت گر دلی از غمزه دلدار باری برد، برد ور میان جان و جانان ماجرایی رفت، رفت از سخن چینان ملالتها پدید آمد ولی گر میان همنشینان ناسزایی رفت، رفت عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت، رفت * و شاهد غزل می گوید: شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود بار بر بست و به گردش نرسیدیم و برفت... ...و منکران خواجه بدین روز به وی ایمان آوردند!
* با سپاس از همه شاعران که ما را از دشواری تایپ اشعار آن هم بدون برچسب کیبورد، رهانید. |
|
پیوند ماندگار | نوشته شده در یکشنبه 10 مهر1384ساعت 13:15 | |
|
(سفرچامه ها) دعای شب آخر از spanteman به قلم مسافر هندوستان . |
|
دعای شب آخر خداوندا |
|
پیوند ماندگار | نوشته شده در دوشنبه 4 مهر1384ساعت 1:49 | |
|
سفرچامه (1): قصه شاعران و اضافه بار به قلم مسافر هندوستان . |
|
مبادا حافظ : گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود گفتم که بسی خط خطا بر تو کشیدند گفتا همه آن بود بر لوح جبین بود گفتم که چرا مهر تو ای ماه بگردید گفتا که فلک با من بدمهر به کین بود گفتم که قرین بت افکند بدین روز گفتا که مرا بخت بد خویش قرین بود گفتم که بسی جام طرب خوردی از این پیش گفتا که شفا در قدح بازپسین بود گفتم که نه وقت سفرت بود چنین روز گفتا که مگر مصلحت وقت در این بود گفتم که تو ای عمر چرا زود برفتی گفتا چه توان کرد مگر عمر همین بود ...مبادا حافظ روی تاقچه جا بماند، تنها بماند. مبادا شاملو : ...خب، پریایِ قصه! مرغای پرشیکسٌه! آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیونتون نبود، کی بتِون گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما قلعهیِ قصهتونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا مثِ ابرایِ باهار گریه می کردن پریا. مبادا شاملو در نقبِ هزار زندانِ قفسه تنها بماند و برای همسایه ها «قصۀ پریا» بگوید. مبادا مشیری: ...بازوی لخت گردنه، پیچیده کامجو بر دور سینه هوس انگیز تپه ها باد از شکاف دامنه فریاد می زند: من همچو باد می گذرم روی بال شب. مبادا فریدون مشیری بی همسفر قصۀ «سفر در شب» سر دهد و سهراب: ...نگاه مرد مسافر بهروی میز افتاد: «چه سیبهای قشنگی! حیات نشئه تنهایی است.» و میزبان پرسید: قشنگ یعنی چه؟ - قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال و عشق، تنها عشق تو را به گرمی یک سیب میکند مأنوس. و عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن. - و نوشداروی اندوه ؟ - صدای خالص اکسیر می دهد این نوش. و حال شب شده بود. چراغ روشن بود. و چای می خوردند. - چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی... ...و سهراب سپهری مبادا حکایت مبهم «مسافر» را با حضور خسته اشیاء قسمت کند. و مبادا فروغ فرخزاد و مبادا پروین اعتصامی و مبادا شهیار قنبری و اردلان سرفراز و ایرج جنتی عطایی و نادر نادرپور و بیژن سمندر و دیگران جا بمانند، بیرون از چمدان بمانند. و شما عرب ها که نام خلیج همیشگی فارس را برداشتهاید تا بر روی شرکت هواپیماییتان بگذارید، پس چرا فارسش وسط راه افتاده و شده Gulf Air، طیران الخلیج. حالا طلبکار هم شدهاید که بیست کیلو بار بیشتر با خودمان نبریم. اگر فکر کرده اید که من یکی کوتاه میآیم و همه شاعرانم را با خود نمیبرم، زهی خیال باطل. اگر شده در کوله پشتی یا جیب بغلی یا هر جای دیگر، همه را خواهم برد! همه را خواهم برد! |
|
پیوند ماندگار | نوشته شده در شنبه 2 مهر1384ساعت 18:34 | |