آنچه گذشت...
ادامه ماجرا:
- ...حالا شماره ما را تو این شهر فرنگ هفت رنگ از کجا پیدا کرده بود، داستان دارد. باز هم از شما چه پنهان ایشان همسایه روبرو یعنی (الی خانم) را در مطب دکتر پویا (پزشک ایرانی) به طور اتفاقی ملاقات می کنند و حرف از وبلاگستان می شود.
همسایه ما هم از خودش کلاس در می کند و می گوید: «در آپارتمان Landmark همه وبلاگ دارند. اصلا به نگهبان ساختمان سپرده ایم هرکس وبلاگ نداشت راه ندهد! .....خلاصه یکی از وب نویسان هم اسمش مسافر هندوستان است...» در اینجا راجو شماره ما را می گیرد... [و احتمالا یادش می رود که از اول قصد داشته شماره الی خانوم را بگیرد.] 
خلاصه دوستی مجازی ما با تماس راجو رنگ و بوی دیگری گرفت. راستی یادم رفت بگم که پس از چاق سلامتی کاشف شدم راجو جان همشهری است و چهار سال حد فاصل پارامونت و سینما سعدی شیراز (نزدیک محله ما) مغازه کامپیوتر داشته !!!
خدا جون قربون بزرگیت برم، چرا این دنیایی که ساختی اینقدر کوچولو هست؟؟
کامنت تکمیلی راجو: ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سلام مسافر
اولا اینکه مغازه چیه جانم....شرکت داشتیم ( قربون شکلت کلاس ما رو نیار پائین دیگه )
دوما اینکه این الی خانوم شما ( اسمش که خارجکیه , قیافش هم مثل اونا بود ) کلی واسه ما از خودش کلاس در وکرد. حتی می گفت گربه های اپارتمانمون هم وبلاگ می نویسن ( البته ما که باور نکردیم , اخه مگه گربه های اینجا فارسی بلدن که وبلاگ فارسی بنویسن , دوما اینجا گربه کجا پیدا میشه )
سوما اینکه ...من یادم نرفت که قرار بوده تلفن الی خانم رو بگیرم ...جرات نکردم, ولی میگم شما بیا اونکار ناجوانمردانه الی خانوم ( دادن شماره شما به من ) رو تلافی کن و شمارش رو واسه من بفرست . هم خودت دلت خنک میشه که تلافی کردی ، هم ما خوشحال میشیم هم الی خانوم کلی دعا به جونت میکنه(اخه خودش روش نمیشه که بیاد به تو بگه شمارش رو بدی به من )....(چشمک)