بامدادِ خمار از خواب برخواستم!
سراسیمه به دنبال question paper آزمون بعدی می گشتم! امتحانات اما تمام شده بود، راضی بودم. روغن موتور را عوض کردم و دگرباره به دکان اینترنت باز گشتم چون صدایی در ذهنم زنگ می زد، انگار کارهای ناتمامی داشتم:
کار از نوشته سر رفتن، کار سرک کشیدن به خانه دیروز... کار دوباره خواندن یک نوشته، یا چند یادداشت پوسیده...
و کار گردگیری یک چمدان خاطره ...