|
به قلم مسافر هندوستان . |
|
Based on a True Story چند روز پیش "همسایه حسن" قصد اسباب کشی داشت. به همراه "خدا کریم" و "کاپیتان فرید" به کمک او رفتیم. چند ساعتی از ظهر گذشته بود و ما گرسنه بودیم. کاپیتان یک کیلو موز خرید؛ نشستیم کنار خیابان و مشغول خوردن شدیم. ناگهان چند بچه گدا دورمان را گرفتند و با زبان سکوت به ما فهماندند که گرسنه اند. تا به خودمان آمدیم تعدادشان چند برابر شد و بر سر تقسیم موزها از سر و کول هم بالا رفتند. کاپیتان یک کیلو موز دیگر خرید و دوباره بین آنها تقسیم کرد. انگار خود هندی ها هم این همه گدا یکجا ندیده بودند. کار و کسبشان را ول کرده بودند و غافلگیریِ ما را تماشا می کردند. آن روز ما دلمان کباب شد برای این ملت مظلوم و ستمدیده... روزانه امثال آن هندی های بی گناه را این سو و آنسو، در کوچه و برزن می بینیم که با شیشه نوشابه و پرتقال، کریکت بازی می کنند و عقده هایشان هم با خودشان قد می کشد. ما ایرانی جماعت ولی با کریکت میانه ای نداریم -اگرچه شباهت هایی با "چَلَک ماسه" خودمان دارد.- ما گل کوچیک خودمان را دوست داریم و توپ دوپوسه... پس نه نفر جوان ایرانی غیر دودی! جمع کردیم، یارگیری کردیم و گلها را در یک کوچه خلوت و پهن کاشتیم. بی صدا... هر تیم سه نفر، 7 دقیقه، دو گل... هرگاه عابری یا خودرویی یا سگی رد می شد بازی را نگه می داشتیم تا کسی شاکی نشود. شب اول یک پلیس با موتورش آمد و مانع بازی شد. ۱۰۰ روپیه به او دادیم، چند تبصره در قوانین جا داد، کلاهش را به هوا انداخت و رفت... شب دوم چند پیرمرد بیکار از زمین رد می شدند... اما نه، انگار ما هرچه ایستادیم رد نشدند! می گفتند اینجا بازی نکنید... گویا فهمیده بودند ما خارجی هستیم و کریکت دوست نداریم و دروازه مان تور دارد و توپمان چهل تیکه دارد و یادشان افتاده بود کودکی شان با واکس زدن چکمه انگلیس ها گذشته و عقده هایشان تازه سر باز کرده. گفتند: پلیس را خبر می کنیم. گفتیم مانعی ندارد ما خودمان دیشب از پلیس اجازه گرفتیم و ناخودآگاه به یاد شعر "مست و هشیار" پروین اعتصامی افتادم: گفت: نزديك است والي را سراي، آنجا شويم گفت: والي از كجا در خانه ی خمار نيست ما به بازی ادامه دادیم و درگیری لفظی بالا گرفت. آنها پلیس را خبر کردند. پلیس آمد و گفت جمع کنید و بروید؛ این اخطار آخر است. چند نفر از بچه ها که ماشین داشتند سوار ماشین شان شدند. دروازه ها را هم روی موتور گذاشتیم تا برویم و کوچه ی مهربان تری پیدا کنیم. آن رهگذران مهمان نواز اما گفتند ما شکایت داریم و اینها باید به اداره پلیس بیایند. این شد که ماشین بچه ها به همراه یک افسر راهی دفتر پلیس Sanjay Nagar شد. "خدا کریم" و من قرار شد دروازه ها را با موتور به پلیس ببریم تا ضبط شود. وسط راه اما آنها را گم کردیم و دروازه ها را به خانه "آرش" بردیم تا دست آخر مجبور نشویم مقداری رشوه هم به خاطر پس گرفتن دروازه ها بدهیم. سپس با "خدا کریم" و "آرش" به سراغ بقیه رفتیم. وقتی وارد اداره پلیس شدیم، دیدیم آن هندی های عقده ای یک مشت مزخرف به عنوان شکایت نامه تحویل پلیس داده اند: فوتبال بازی در مکان همگانی، سلب آسایش عمومی، ایجاد اختلال در نظم و ترافیک شهر، ضربه زدن به عابرین و ... [ کم مانده بود نشر اکاذیب، تشویش اذهان عمومی و اقدام به براندازی نظام را هم به جرایم مان اضافه کنند. ] دیدیم از قرار "کاپیتان فرید" و سه نفر دیگر از بازیکنان که زودتر رسیده بودند را به حیاط پشتی برده اند و عین قاتل ها بازجویی کرده اند. من در اتاق مرکزی مشغول کل کل با یکی از شاکیان سمج بودم. گفتم: "شما اصلا واسه چی با من بحث می کنی؟ برو خونه تون ما خودمون با پلیس کنار میایم." همه کارمندان اداره، در اتاق مرکزی جمع شده بودند و تماشا می کردند. برخی از آنها خودشان هم از موضوع پرونده خنده شان گرفته بود. همان موقع بچه ها را از حیاط آوردند و به ما گفتند بیرون بایستید. انگار بازداشت گاهشان دیگر جا نداشت! چند دقیقه بعد بازپرس بداخلاقی با اخم به من اشاره کرد و من داخل شدم. نزدیک رفتم. چهره بچه ها بدجوری تکیده بود... افسر گفت: "برو خانه ی این چهار نفر و پاسپورتشان را بیاور." بچه ها در بازجویی، خودشان را با نام های جعلی معرفی کرده بودند تا بعدا برای تمدید ویزا با مشکل مواجه نشوند: احمد شایسته، رضا قلی میرزا، تقی کاظم طهماسب، شعبان جعفری!! من به حیاط برگشتم. آرش با عمو سیبیل تماس گرفت. ظاهرا عمو سیبیل سابقاً همسایه رییس سابق پلیس Sanjay Nagar بوده. عمو سیبیل از در دوستی و با لبخند وارد اتاق اصلی شد. بازرس جلو آمد. گفتیم آخرش چی؟ گفت: "شما شب گذشته به پلیس رشوه داده اید، از شما شکایت هم شده. این چهار نفر بازداشتند، باید پاسپورتشان را بیاورید تا فردا صبح بروند دادگاه..." و دست آخر همان که می گفت جرمتان رشوه دادن است، ۱۵۰۰ روپیه (معادل ۳۰۰۰۰ تومان) گرفت و همه را بخشید!!!
از آن پس ما دیگر دلمان برای شما کباب نمی شود و موزهایمان را با کودکانتان قسمت نمی کنیم! شما یک مشت عقده ای هستید و جز نوکری هنر دیگری ندارید. شما نه اینکه آدم های بیچاره و مظلومی باشید، که خدایانتان بر ذات پلیدتان واقف بوده و به شما شاخ نداده، وگرنه از هر گاو نری بی رحم تر و گاوترید!! ما دیگر دلمان برای کسی کباب نمی شود مگر خودمان و میهن درد کشیده مان که فرزندانش را اینگونه از دامان خود راهی غربت بلایا می کند. |
|
پیوند ماندگار | نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 17:56 | |